تبليغاتX
HTML> شب عاشقان بیدل
آنگاه که کلام از بیان احساس باز می ماند موسیقی آغاز میشود....



باز بینم رازی اندر پرده ای...

شب تاسوعاي حسيني بود.

چه سري در اين شبهاست كه كوچك و بزرگ دلشان مي گيرد و گويا مي خواهند به اصل خود باز گردند؟

از زمان كودكي برای شركت در عزداري در اين ايام روز شماري مي كردم. زنجير يادگار  كودكي برادرم را برمی داشتم و با آن به عزاداري مي رفتم. بارها با دسته آنقدر پيش مي رفتم كه از محله مان دور ميشدم و تا انتهاي آنشب با چشمان گريان به دنبال راه خانه ميگشتم! شور عجيبي كه در آن شبها وجود دارد،هیچگاه نتوانسته مرا در چهار ديواري خانه ام نگه دارد.

امسال اما از سالهاي قبل پر كار تر شده بودم و فرصت سر خاراندن هم نداشتم! با اين وجود بايد دست از كار ميكشيدم و به عزاداري مي رفتم.

از خانه بيرون آمدم . اما ديگر اثري از شوق سالها پيش را در وجود خودم نمي ديدم انگار همه چيز تغيير كرده بود. رفتارها، مردم، جوانترها...

عده اي با چند ماشين به دنبال غذاي نذري بودند! جواني را ديدم در حال كه چند ظرف غذا در دست داشت به رفيقش مي گفت:

"خوب شد امشب غذا گيرمون اومد! آخي اون پيرزنه رو ديدي؟ بنده خدا اومده بود مي گفت ما گرسنه ايم حتي اگر برنج و يا ته ديگ هم بديد سير ميشيم. دلم براش خيلي سوخت!!! "

كاش معناي سوختن دل را به ما ياد بدهند.

به مسجد كه رسيدم جمعيتي را ديدم كه داشتند با تلاش فراوان وارد ميشدند. خوشحال از اينهمه استقبال از مراسم، رفتم تا به آنها ملحق شوم. جواني در ميان جمعيت ايستاده بود و با ذوق و شوق ميگفت: "ميگن ظرفاش خيلي قشنگه! "

از آنجا هم دور شدم. هر كجا كه ميرفتم راهم را كج ميكردم انگار همه چيز با سالهاي پيش فرق داشت! شايد هم من قبلا به اين مسائل توجه نمي كردم به نوازندهایی كه با ريتمي شاد براي امام حسين عزاداري مي كرندند...

به چشمكها و لبخندهايي كه رد وبدل ميشد...!

به كسي كه اسم خودش را گذاشته بود مداح اهل بيت اما صداي گوش خراشش را در بوق كرنا كرده و عربده کشان براي امام حسين مي خواند!

به.... بگذريم!

به چهار ديواري ام برگشتم. در خانه هيچكس نبود ؛حالا مي توانستم در تنهايي خودم تنها براي امام حسينم عزاداري كنم بدون اينكه از نگاههاي تمسخر آميز و موذيانه اطرافيانم دلم به درد آيد.

صداي سراج، اشعار زيبا و عارفانه ي عمان ساماني و چراغهاي خاموش!

باز به اصلم باز ميگردم و اينبار هم حسي عجيب دارم! كودكانه ميگريستم. يادش بخير بچه كه بوديم حرف دلمان با كلاممان يكي بود. مي خواهم حسينم را بيشتر بشناسم و از گناهانم شرمسار مي شوم.

 من هستم و خداي خودم؛ من وخداي خودم با كوله بار گناهانم!

من، خداي خودم، كوله بار گناهانم و باز هم شرمساري...!

 

باز بينم رازي اندر پرده اي........هست دل را گوئيا گم كرده اي

وه كه عشق از دانشم بيگانه كرد.....مستي اين دل مرا ديوانه كرد


پی نوشت:

۱-جستجوی تصویری کلمه ی "عاشورا" در سایت گوگل کمک شایانی به متوجه شدن منظور بنده میکند!

۲-لينك اطالاعات آلبوم وداع با صداي حسام الدين سراج و اشعار عمان(اينجا)


موضوع : درد دلهای من
| +| نگاشته شده شده در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت 15:55 توسط علی اعتصامي فر |


دزدی از صاحب اثر حق هر انسان باشرف!

چرا بايد جوهرمان را حرام كنيم براي كپي رايت؟!

در حال گوش دادن به یک قطعه ی موسیقی بودم ، نگاهي گذرا به متون نوشته شده روي شناسنامه ي اثر انداختم. چشمم به جمله ي آشنايي خورد كه ترجيح دادم قفط نيشخندي بزنم و از روي آن رد شوم:

"حق امتياز دائم ورسمي اين اثر در ايران وساير كشورهاي جهان متعلق به اين شركت مي باشد"(!)

اين جمله ي كوتاه را بارها وبارها بر روي كتابها و يا سي دي هاي اصلي كه خريداري مي كنيم مي بينيم. ولي من تصور مي كنم كه ديگر به يك جمله ي دم دستي تبديل شده كه اگر ننويسيم سنگين تريم!

خاطراتي را به ياد مي آورم...

روزي كه به قصد خريد يك كاست از آلبومهاي آقاي سراج از خانه بيرون آمدم. تمام شهر را زير پا مي گذارم  ولي حتي دریغ از يك آلبوم اورجینال! به مغازه اي ميرسم و وارد مغازه ميشوم با نا اميدي درخواستم را مطرح ميكنم و خوشبختانه اين مغازه دست رد به سينه ي من نمي زند. فروشنده ميرود به انبارش و با چند كاست باز ميگردد. كاستها را كه ميبينم در جا خشكم ميزند!

-من ازتون كارهاي سراج رو خواستم.

-خوب اينم سراجه ديگه.

-سراجو نمي شناسين ؟ اينا كه روش عكس آقای فلانيه!

-بله فميدم اينا سراجند. به عكس روش و نوشتش كار نداشته باش توش مهمه، كه سراجه!!!!

و او در جواب من كه پرسيدم كدام يك از آلبومهاي سراج در اين كاستها موجود است گفت نمي دانم؛ يك آلبوم خاص نيست!

از مغازه بيرون آمدم؛ خيلي عصبي و ناراحت، چون تغريبا تمام آلبومهاي اين مغازه كه خود را مدعي نمايندگي عرضه ي محصولات فرهنگي مي دانست به همين شكل موجود بودند.

در حال عبور از يك مغاز ه ي فروش سي دي مذهبي بودم كه نماهنگ جالبي پخش مي كرد، فقط مشكلش اين بود كه ملودي و اصلا خود آهنگ را از يك قطعه ي موسيقي مشهور به سبك پاپ، كف رفته بودند و به جايش روي آن مدح امام حسين (ع) مي خواندند!

در حال بازگشت به خانه هستم كه به فروشنده اي برمي خورم. بساطش را كنار خيابان پهن كرده و تعداد زيادي سي دي كه از شير مرغ گرفته تا جان آدميزاد در آنها پيدا مي شود در بساط به هم ريخته اش موجود است.

از او هم سوال كردم و در مقابل چند سي دي را آن هم با چه احترامي به طرفم پرتاب كرد و گفت:

-ايناست دونه اي 500 تومن توش 14 تا آلبوم يه جا هست.

يكي خريدم تا فقط ببينم چطور مي شود 14  آلبوم كه هركدام حدود ده قطعه ي طولاني دارند را در يك سي دي جا داد آن هم با 500 تومان؟!

بعد از گوش كردن به آهنگها حدسم درست از آب در آمد هر چه جلوتر ميروي، آهنگها نامفهوم تر مي شوند و بعد از گوش كردن به آلبومها از آقاي سراج شاكي شدم كه چرا آلبومي با نام "آلبوم قشنگ(!)" به بازار داده اند و ما را بي خبر گذاشته اند!!!(سارق  اثر عزيز لا اقل اگر اسم آلبوم را نمي دانيد يا در سي دي نزنيد يا اسمي به اين چرندي روي آن نگذاريد!!! تا كلاس كاريتان از بين نرود!)

چند روز بعد نا چار مي شوم به يك مغازه سفارش بدم كه آلبومهاي اورژينال آقاي سراج را برايم از تهران تهيه كند. چون من شهرستاني هستم و حق گوش دادن به آلبوم اورژينال را ندارم. همه چيز منحصراْ در تهران!

بيچاره خواننده ي ما و بيچاره گروه موسيقي كه ساعتها تلاش مي كنند تا آلبومي را جمع آوري كنند و حالا بايد شاهد اين باشند كه نتيجه سالها زحمتشان را همه با هم مي توان در يك سي دي 500 توماني خريد و يا ملودي هايشان را در يك قطعه مداحي شنيد.

به قول دوستم:

-"این روزها اجازه گرفتن از صاحب اثر به نوعي قرطي بازي محسوب ميشود!"

و حالا هم به تازگي مي بينيم كه شركتهاي بيچاره ي منتشر كننده ي آثار فرهنگي در متن نوشته شده راجع به حق كپي رايت به پاي خريدار مي افتند كه جان من اين را كپي نكن!!! چون راه ديگري جز اين ندارد. چقدر با فرهنگند بعضي از انسانها!

اين گونه مي شود كه وقتي به متن پشت اين سي دي ها نگاه مي كنم خنده ام مي گيرد. بماند كه خنده ي تلخ من از گریه غم انگيز تر است...


موضوع : درد دلهای من
| +| نگاشته شده شده در پنجشنبه سوم آبان 1386 و ساعت 19:31 توسط علی اعتصامي فر |


کاش می دانستی...
مرغ باغ ملکوتم...

 مرغ باغ ملکوتم...

 کاش می دانستی چه در ذهن دارم...

 مدتهاست این جمله ی نه چندان بلند را در ذهنم مرور میکنم...

 جمله ای کوتاه ولی پر از مفاهیم زیبا...

 این جمله مربوط به یکی از اشعار سروده ی مولاناست...

مرغ باغ ملکوتم نییم از عالم خاک                            چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

مطمئنم اگر تو هم در معنای آن دقیق شوی خیلی چیزها دستگیرت می شود...

این که آدمی آنقدر بزرگ است که وجودش در این جسم خاکی و این عالم خلاصه نمی شود...

 و این که من و تو نزد پروردگارمان جای داریم در وجود او هستیم و در واقع جزئی از وجود بی پایان اوییم... پس حیف است که به قول مولانا وجودمان را در این قفس کوچک و فانی نابود سازیم...

اینها چیزهایی هستند که خود من هم به آنها نرسیده ام !

کاش روزی رسد که...

در پناه حق


موضوع : درد دلهای من
| +| نگاشته شده شده در جمعه یکم تیر 1386 و ساعت 0:58 توسط علی اعتصامي فر |


چرا موسیقی؟!

 

موسیقی چیست و چرا موسیقی گوش میدهیم؟

این سوالها مدتهاست در ذهن من به وجود آمده...

تو چه فکر میکنی؟ این چه هنریست که اگر با آن مانوس شوی هزار و یک حرف برای گفتن داردو تو را با خود به عالم دیگری می برد؟...

موسیقی یعنی موزون خواندن و موزون نواختن و این اوزان زیبا هستند که ما را به سوی خود جذب

می کنند و اینگونه است که ما را از بند مشکلاتی که در زندگی روز مره مان با آنها دست وپنجه نرم می کنیم رها میسازند...

موسیقی نیز مانند هر چیز دیگری که در این عالم است می تواند جنبه ی مثبت و منفی داشته باشد مانند هر هنر دیگری اگر از آن در راه مثبت بهره گیری شود به عقیده ی من چنان تاثیر مثبتی در ذهن شنونده ی خود ایجاد میکند که قابل وصف نیست و اگر از آن استفاده ی منفی شود خب پیداست که تاثیر بدی در ذهن ما از خود میگذارد...

نوازنده، خواننده و ترانه سرا با هم هم پیمان میشوند و موسیقی خوبی را برای من وتو می سازند.

زمانی که از مسائل و مشکلات دنیایی به ستوه آمده ای...

زمانی که از نامردی های روزگار دلت مالا مال از اندوه است...

زمانی که دلتنگ میشوی و زمانی که عاشق میشوی....

و زمانی که دلت سرشار از شادیست...

موسیقی تو را از این عالم جدا میکند و تو را به عالم بالا می برد.

عالمی که تا زمان انس نگرفتن با موسیقی آن را درک نمیکنی ولی وقتی وجود آن را حس کردی لذت آن را با تمام وجودت درک خواهی کرد...

ولی این عالم هم عالم غریبی است. در عین حال که زیباست می تواند زشت هم باشد و این که تو میخواهی در کدام عالم سیر کنی در اختیار خودت است و بس...

موسیقی از معنویات سخن میگوید و آن زمان است که زیباست؛ ولی وقتی از مادیات و از لذتهای پوچ این عالم برایت بگوید زیباییش را از دست خواهد داد...

و متاسفانه امروز دور، دور موسیقی مبتذل است. موسیقی ای که ما را بیشتر از قبل به مادیات این عالم وابسته میکند.

و اینگونه می شود که ما مخالفان زیادی داریم که موسیقی را به قول خودشان طرب میدانند و تمام تلاش خود را میکنند تا مردم را نسبت به این هنر بدبین کنند...

روزگاری بود که اگر کسی را با ساز در خیابان می دیدند او مجازات میکردند و چه مجازاتی سخت تر از این که ساز او را در مقابل چشمهایش از بین می بردند و از این رفتار آنها چه میتوان برداشت کرد جز حماقت محض؟!

هنوز هم که هنوز است این مشکلات کاملا برطرف نشده اند و حالاهم اگر کسی در خیابان با سازش رفت و آمد کند مردم به او مانند یک موجود فرا زمینی نگاه میکنند!!!

همه ی این مشکلات دلایل خاص خود را دارند...

اینکه بعضی از افراد باید دست از دید سطحی خود نسبت به مسائل پیرامونشان دست بردارند.

اینکه هر کسی در جامعه بنا بر آگاهی و طرز فکرش باید جایگاه خود را داشته باشد.

اینکه کسی که حتی با نت موسیقی آشنایی کامل ندارد نباید از سر کودنی راجع به موسیقی نظر بدهد!

و بطور کلی هر مسئولی باید سر جای خودش قرار گیرد و با توجه به دانسته هایش باید در منصبی که لایقش است قرار گیرد تا افاضات ابلهانه تحویل مردم ندهد ...

وکه میداند که آیا هرگز این مسائل حل خواهند شد یا خیر؟....

 


موضوع : درد دلهای من
| +| نگاشته شده شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386 و ساعت 15:53 توسط علی اعتصامي فر |


گله های بی پایان...

 

سلام...

سلام...

سلام...

میخواهم بنویسم...

چه بنویسم؟!!!!

نمیدانم فقط می خواهم بنویسم....

چون دل گرفته ای دارم.

باز هم می خواهم بنویسم از گله هایی که در عالم موسیقی دارم...

ما بزرگانی داریم در عالم شعر...

 حافظ...

مولانا...

سعدی...

...

و بزرگانی در عالم موسیقی...

سید حسام الدین سراج...

سید خلیل عالی نژاد...

محمد رضا شجریان...

حسین علیزاده...

...

اینها همه تلاش می کنند.

تلاش میکنند تا زمانی که بتوانند تلاش میکنند تا اصالت ما را برای همیشه زنده نگه دارند...

حالا بیا نگاهی به جامعه بیندازیم.

نگاهی موشکافانه به فرهنگ امروزمان نگاهی به دید مردممان.

استاد سراج در برنامه ای گفت که ما در ایام قدیم در کنار قرآن حافظ را هم از بر میکردیم.

ولی حالا چه؟مردم چقدر حافظ و سعدی را میشناسند؟چقدر با اشعار مولانا آشنا هستند؟

میگویند صبر کلید حل مشکلات است ولی میخواهم برایت بگویم بعضی وقتها حالم از این جلمه بد میشود!

بعضی اوقات اگر بخواهی منتظر باشی همه چیزت را از دست میدهی.

ما خودمان فرهنگ داریم آداب و رسوم داریم ولی اگر نگاهی به جامعه امروز بیندازی میبینی دیگر خبری از آداب و رسوم گذشته مان نیست.

سه تار، تار،سنتور،تنبور،کمانچه،و باقی سازهای مقدس ایرانی؛نگاهی به این سازها بکن و ببین که تمام آنها از کنار هم قرار گرفتن چند ماده مانند چوب سیم و.. تشکیل شده اند حالا گوش کن و ببین همین چند ماده و قتی هنرمندانه در کنار هم قرار میگیرند و با نوازنده همراه میشوند چه حرفهای زیبایی دارند برای گفتن...

که باور میکند؟نه برق و نه تکنولوژی روز!!!!

ولی همه و همه روح دارند...اگر دقت کنی مبینی در بعضی جاها هر چه تکنولوژی بیشتر به کار میرود اثری روح در آن کمرنگ تر میشود.

با دوستانم راجع به موسیقی صحبت میکردم و از آنها پرسیدم چرا علاقه آنها به موسیقی اصیل کم است همه یک جواب واحد داشتند:

- "موسیقی اصیل جوون پسند نیس! آدمو یاد قرضاش میندازه! هیجان نداره! آدم رقصش نمی یاد!!!!!!!!!!!!!"

و هزاران جواب مضحک و خنده دار دیگر که شرمم می آید برایتان بنویسم.و من میدانم اینها همه از یک مساله سرچشمه میگیرند شناخت کم مردم از موسیقی اصیل.

موسیقی ما هم غم دارد و هم شادی...درست مانند زندگی عادی خودمان.

که گفته موسیقی ما هیجان ندارد؟که گفته موسیقی ما شاد نیست و که گفته جوان پسند نیست؟؟؟

اگر در وجود هر کدام از این جوانها بروی میبینی آنها فقط این صحبتها از زبان دیگری شنیده اند و اکثرشان هم بدون اینکه حتی ذره ای با موسیقی اصیل آشنا باشند این حرفها را به من و تو تحویل میدهند...

بله ...در جامعه ای که نشان دادن ساز در رسانه اش حرام است... در که جامعه ای خارج شدن نوازنده و خواننده از حالت عادی سرش را بر باد میدهد و در جامعه ای که رسانه اش خیلی واضح دارد موسیقی ایرانی را نقض میکند و فقط موسیقی هایی که از ملتهای دیگر سرچشمه گرفته اند را تحویل مردم میدهد چه میتوان جز این انتظار داشت؟ مگر نه این که موسیقی گوش میدهیم که از بعد جسمانینمان خارج شویم؟

اگر قرار است اینطور نباشد پس چرا موسیقی گو ش میدهیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!........

این گوشه ای از شعریست که مولانا آن را سروده و استاد سراج با اندکی تصرف و تخلص در نگاه آسمانی خود آنرا به موسیقی تبدیل کرده. با تمام وجودت بخوان و ببین چه حسی پیدا میکنی..

 

روزها فکر من این است و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟

ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش پر و بالی بزنم

روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟

از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟
به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم

نه به خود آمدم این جا که به خود باز روم
آن که آورد مرا باز برد در وطنم

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم...

 

در پناه حق...


موضوع : درد دلهای من
| +| نگاشته شده شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت 17:0 توسط علی اعتصامي فر |