تبليغاتX
HTML> شب عاشقان بیدل
آنگاه که کلام از بیان احساس باز می ماند موسیقی آغاز میشود....



حمایت حسام الدین سراج از کاندیداتوری میر حسین موسوی
حسام الدین سراج ضمن حمایت از موسوی گفت: حضور مهندس موسوی کمک بزرگی به ایران خواهد بود.

حسام الدین سراج هنرمند برجسته کشورمان رسما حمایت خود را از نامزدی میرحسین موسوی اعلام کرد و گفت: حضور مهندس موسوی کمک بزرگی به ایران خواهد کرد.

وی در گفتگوی اختصاصی  با خبرنگار قلم نیوز ضمن اعلام این مطلب گفت:موسوی سرمایه ارزشمند ملی است.

موسوی بیش از همه هنر را می‌فهمد

این هنرمند ارزنده با اشاره به دیدگاههای هنری مهندس موسوی گفت: موسوی بیش از همه هنر را می‌فهمد ایشان خود هنرمند هستند و معنای هنر را به خوبی می‌فهمند.سراج ادامه داد: ایشان به خوبی ارتباط هنر را با مسائل سیاسی و اجتماعی می‌دانند. به این دلایل است که برنامه‌های ایشان حتما به سود هنر خواهد بود.

موسوی بهترین گزینه است

این خواننده مشهور کشورمان که خود نیز مانند مهندس موسوی کارشناس ارشد معماری از دانشگاه شهید بهشتی است در مورد استقبال هنرمندان از نامزدی مهندس موسوی تصریح کرد: هنرمندان به طور قطع از ایشان استقبال خواهند کرد. چون مهندس موسوی بیش از هر کاندیدای دیگری رویکرد هنری و فرهنگی دارد.وی افزود: مطمئنم که ایشان بهترین گزینه هستند.

منبع:قلم نیوز


موضوع : موسیقی اصیل
| +| نگاشته شده شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 و ساعت 4:19 توسط علی اعتصامي فر |


دو آلبوم با صداي سراج منتشر مي‌شود
 
 
دو آلبوم با صداي سراج منتشر مي‌شودآلبوم‌هاي "گريه بي بهانه" و "غمزه جادو" با صداي "حسام الدين سراج" منتشر مي‌شود. 
خبرگزاري ميراث فرهنگي_فرهنگ وهنر_آلبوم‌هاي "گريه بي‌بهانه" و "غمزه جادو" با صداي "حسام الدين سراج" منتشر مي‌شود.
 
موسيقي آلبوم غمزه جادو توسط محمد ظهيريان ساخته شده، ضمن اينکه تعدادي از ملودي ها آن نيز از ساخته هاي سراج است.
 
اين آلبوم توسط رکستر بزرگ ضبط شده و بخش هايي از آن نيز با همراهي ساز و آواز ضبط شده است.
 
آلبوم "غمزه جادو" نيز توسط "رامين کاکاوند" آهنگسازي شده است که 5 تصنيف دارد و توسط ارکستر ايراني ضبط شده است.
 

هر دوي اين آلبوم‌ها پس از ماه رمضان به بازار مي‌آيد

منبع: خبرگزاری میراث فرهنگی


موضوع : حسام الدین سراج
| +| نگاشته شده شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 0:54 توسط علی اعتصامي فر |


اثز جدید به نام گریه بی بهانه

ای عشق همه بهانه از توست
من خامشم این ترانه از توست

 

اثر جدید به نام گریه بی بهانه بر اساس اشعار حکیم سنائی، هوشنگ ابتحاج (سایه)، قیصر امین پور و مولانا با آهنگسازی فرهاد رحیمیان، محمد حقیقی فرد، جمال منبری و حسام الدین سراج به زودی تقدیم هم میهنان عزیز خواهد شد.
این اثر توسط شرکت سروش توزیع می گردد.

a

تصنیف قدیمی ملکا که مورد توجه بسیاری از مخاطبین بود، برای اولین بار در این آلبوم منتشر شده است.

 


موضوع : حسام الدین سراج
| +| نگاشته شده شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:48 توسط علی اعتصامي فر |


افسانه ی چهار آلبوم...!
به نام خدا

عكاس: سيد مهدي دهدشتي(ديتيل شده از روي عكس اصلي)
در حدود يك سال و نيم پيش خبري تحت عنوان انتشار آلبوم  موسيقي به خوانندگي آقای سراج با نام"آواز حيرت" توجهمان را به خود جلب كرد. به اين دليل كه ايشان بعد انتشار چند كار متوالي در دهه هفتاد و پس از انتشار آلبومهاي "وداع" و "آيينه و آه" مدتي حضوركمتري در زمينه ي اجراي كنسرت و انتشار آلبوم موسيقي داشتند. مدتي گذشت و خبري با موضوع تغيير نام اين آلبوم به "بي من مرو" و كمي تاخير(!) تا انتشار آن، در وبسايتهاي خبري منعكس شد. از شنوندگان آثار آقاي سراج كه پنهان نيست از شما چه پنهان! هر چند ماه يكبار خبري جديدي ميشنيديم در رابطه با اينكه انتشار اين آلبوم به دلايلي-كه حدسهايي هم در اين باره زده ام!!!- به تاخير افتاده اين اخبار آنقدر ادامه پيدا كرد كه ديگر اطمينان پيدا كردم كه اين آلبوم خيال منتشر شدن ندارد و از پيگري خبر در اين رابطه دست برداشتم.

 اين بلا تكليفي تا زمان درگذشت قيصر امين پور ادامه پيدا كرد. جناب سراج كه در آن زمان سخت تحت تاثير فراق دوست و همراهشان قيصر امين پور بودند خبر از انتشار آلبوم جديدي با اشعار شادروان امين پور دادند. حدس ميزدم با روندي كه انتشار آلبوم "بي من مرو" طي ميكند براي دهه نود ما ميتوانيم قلكهايمان را براي خريد اين آلبوم بشكنيم شايد تا آن زمان ايران حق كپي رايت را هم امضا كرد و بايد دسته چك براي خريدش بكشيم! البته من از طريق يك منبع معتبر اطلاعاتي-خويشاوندي(!) مطلع بودم آقاي سراج در ماه  بهمن آنقدر براي ضبط اين آلبوم زمان گذاشته اند كه ساعت چهار صبح، درست زماني كه ما در خواب ناز به سر ميبريم، ايشان با چشمان قرمز و خواب آلود از استوديو ضبط موسيقي خارج ميشدند و حتي تا مدتها به دفتر كارشان هم سر نمي زدند پس می توانستم به انتشار به موقع این آلبوم دلخوش باشم (حسادت نكنيد ميخواستيد شما هم منبع اطلاعاتي داشته باشيد به من چه!؟)

 پيگيري ها ادامه پيدا كرد تا اواخر ماه فروردين كه از جانب دوستم خبري بدستم رسيد با عنوان انتشار 4 آلبوم موسيقي جديد به خوانندگي حسام الدين سراج. از فرط خوشحالی سر از پا نمي شناختم بعد از اینهمه انتظار با این خبر تمام خستگی از وجودم به یکباره بیرون رفت! در پيگيريها متوجه شدم دو تا از همين آلبومهاي در راه انتشار، همان دو آلبوم پشت انتشار پارسال هستند كه در اين يكسال بي شك زير خيل عظيم هزاران آلبوم پشت مجوز ارشاد پخته كه هيچ برشته هم شده اند! خبر را با هر كه در ميان ميگذاشتم ابراز خوشحالي ميكرد تا زماني كه با همكارم آقاي قلي پور راجع به خبر صحبت كردم .

آقاي قلي پور كه از اخبار موسيقي كم و بيش با خبر هستند همان چيزي را ياد آور شدند كه مدتي بود مانند بختك به جان من افتاده بود و من را نگران کرده بود. گفتند: "اميدوارم آقای سراج هم مثل آقاي فلاني و بهماني بازاري نشوند" اين درست همان چيزي بود که برخی از اطرافیانم هم گفته بودند. این بحث از آقای سراج کاملا به دور است اما منظور فرشید قلی پور این است که متاسفانه جو بدي در ميان جامعه ي هنري حاكم شده به اين ترتيب كه برخي از هنرمندان بعد موفقيتهاي كاري متوالي و استقبال مردم از آثارشان، دست به تكرار و بي دقتي در عرضه ي كارهاي بعديشان ميزنند و ديگر وسواس و دقت كارهاي گذشته را در آثار جديدشان به كار نميبرند.

 اين كار باعث ميشود كه كارهايشان به آثار بازاري و دم دستي تبديل شوند و به فرض مثال از این پس ما آلبومهاي آقاي فلان را به جاي اينكه پشت ويترين مراكز معتبر فروش محصولت فرهنگي ببينيم، در يخچال سوپر ماركتها مشاهده كنيم و يا در بساط دست فروشان كنار معابر و بين مردم باب شود كه فلان خواننده سالي يك mp3كامل ميدهد!

در هر حال به نظر برخي از دوستان من انتشار 4 آلبوم در يك سال ممكن است كمي به موقعيت كاري آقاي سراج خدشه وارد كند چون در هر صورت عموم مردم از تاخير انتشار دو آلبوم گذشته شان با خبر نيستند و ممكن است قضاوتهاي نا عادلانه اي در اين زمينه بکنند كه به سرعت نور در كل ايران در دهان همه جا باز كند. همچنان كه داريم ميبينيم خيلي ها كارهاي استاد شجريان را نقد ميكنند و يا خود را شيفته ي صدای ايشان نشان ميدهند در حالي كه اگر يكي از كارهاي ايشان را مثلا همين موسيقي وبلاگ من-كه ميدانم تا وارد وبلاگ شديد آنرا قطع كرديد!!!- را برايشان بگذاريم صداي آقاي شجريان را تشخيص نخواهند داد! خلاصه مطلب! در هر كاري اگر در چرخه ي تكرار بيفتيم ممكن است كارمان به اثري دم دستي تبديل شود كه ديگر شوقي از جانب مخاطبان بروز نكند و گذشته كاري و آينده ي كاري خودمان را به خطر بيندازيم. البته با وسواس و دقتی كه از آقاي سراج در كارهايشان سراغ دارم و با سرعتی که سازمان ارشاد در دادن مجوز به آلبومهای موسیقی دارد(!) گمان نمي كنم هر ۴ آلبوم امسال منتشر شوند و اين صحبتها فقط در حد يك نگراني و نظريه ي رد شده باقي مي ماند و بس.



ته مقاله(!): "شب عاشقان بيدل" يك ساله شد! براي خودم و وبلاگم آرزوي موفقيت و براي شما آرزوي صبر ايوب را خداوند منان و مديريت بلاگفا خواستارم!


موضوع : حسام الدین سراج
| +| نگاشته شده شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:38 توسط علی اعتصامي فر |


سلام.

مطلبیست نسبتا قدیمی که در وبلاگی به نقل از چاوش ثبت شده بود. قلم روانی دارد بخوانیم ولذت ببریم!

پيش درآمد
عصر يكي از همين روزهاي داغ تابستاني راه مي افتم. نشاني: همين تهران بزرگ، يكي از همين خيابان ها، يكي از همين برج هاي بلند، يكي از همين طبقات بسيار و يكي از همين چهارديواري ها. ظرف چند روز قبل از گفت وگو مدام به اين فكر كرده ام كه بايد از كجا شروع كنم. ذهنم به خيلي جاها سرك كشيده است. مثلا به محله پاقلعه اصفهان؛ محله اي با علما و عرفاي نامداري كه سالها در مسجد - مدرسه سيدالعراقين پرورش يافته اند و سلسله جليله خاتون آبادي سرآمدان آنها بوده اند، محله اي كه روزگاري رهگذار بزرگاني مثل استاد علامه جلال الدين همايي و استاد جلال تاج اصفهاني بوده است و محله اي كه منزل سيد محمدرضا سراج را در خود جاي داده تا پسرش سيدحسام از دم بزرگاني كه ذكر آنها رفت و نرفت، مدد يابد.
بعد كه خوب فكر مي كنم، مي بينم اگر وظيفه پيش درآمد ، كشاندن مخاطب به فضاي موردنظر مولف يا مصنف باشد، از جاي نامربوطي شروع نكرده ام. مسلما ارتباط سيدحسام الدين سراج با فرهنگ و هنر از قرار گرفتن در جمع چنان خانواده و چنان ميهمان هايي نشات گرفته و متولد شدن در محله اي كه ارتباطي هميشگي با موسيقي و عرفان داشته است.
درآمد
از تاكسي پياده مي شوم. دوتارنوازي كه از سر و وضع اش پيداست براي پيدا كردن گوشي شنوا و لقمه اي نان اينجاست، سرانگشت هاي پيچيده اش را با تمام قدرت بر سيم هاي ساز فرود مي آورد تا مگر كسي زخم زخمه اش را بشنود، ولي تا فاصله نيم متري او صدايي از سازش نمي شنوم. عجله دارم. زود رد مي شوم. فقط به نغمه ها فكر مي كنم؛ نغمه هايي كه لابه لاي ماشين ها چرخ مي شوند، نغمه هايي كه شايد از قوچان - ديار استاد حاج قربان سليماني - شايد از تربت جام - سرزمين استاد پورعطايي - و شايد هم از خواف - خاستگاه استاد عثمان - آمده باشند، اما ارمغاني بي خريدار هستند؛ نوايي هايي كه بي نوا شده اند.
... بداهه
- كليد طبقه هفتم را فشار مي دهم. لحظه اي به اين فكر مي كنم كه گاهي نشانه ها چقدر انديشيدني هستند. هفت شهر عشق، هفت دستگاه موسيقي، هفت... و ... .
- دفتر كارش خيلي ساده تر از آن است كه تصور كرده بودم. يك سه تار و يك جلد ديوان حافظ و يك گلدان با يك گل لاله و چند قاب تابلو ... و دنبال قاب ها كه چشم مي چرخانم، به تابلويي مي رسم كه جوابم را مي دهد:  گلعذاري ز گلستان جهان ما را بس .
- وقتي سر حرف را باز مي كنم، وعده يك حلقه سي دي (حاوي عكس هايش) و يك بيوگرافي تايپ شده آماده را به من مي دهد تا همان اول كار متوجه شوم كه براي وقتش اهميت زيادي قائل است، اگرچه برخلاف خيلي از هنرمندان، بدون تكلف و بعد از دو نوبت تماس و هماهنگي براي اين گفت وگو قرار گذاشته است.
- مي خواهم حضور عكاس روزنامه را هماهنگ كنم كه نمي پذيرد. ظاهرا از بعضي عكاس ها دل خوشي ندارد. مي گويد: بعضي از عكاس ها در هر وضعيتي از آدم عكس مي گيرند و خيلي راحت هم چاپ مي كنند. هرقدر هم چانه مي زنم و قول مي دهم، فايده اي ندارد.
- يكي از نكته هايي كه معمولا در مواجهه با اهالي موسيقي و خصوصا خواننده ها جالب توجه است، حاضرالذهن بودن آنهاست، به طوري كه از قول استاد جلال تاج ذكر مي كنند كه: خواننده بايد حداقل پنج هزار بيت شعر از بر داشته باشد. سراج هم از اين قاعده مستثني نيست. از هرچند جمله اش يكي را به تلميحي مزين مي كند. از رباعي ها و بيت هايي از مثنوي مولانا گرفته تا ابيات حافظ و ديگران، اما ذهن سراج يك ويژگي خاص نسبت به اكثر خواننده ها دارد و آن هم اين است كه با آيات قرآن نيز بخوبي آشناست و به هر مناسبتي، شواهدي دقيق از قرآن مي آورد.
- وقتي دارد كاغذهايش را براي پيدا كردن بيوگرافي تايپ شده اش زير و رو مي كند، چشمم به كاغذي مي افتد كه سطرهايي با قلم سبز روي آن نوشته شده است؛ با اين توضيح كه فضاهاي بين بعضي واژه ها خط خطي شده اند. باتوجه به اينكه اين تصوير برايم چندان غريب نيست، مي پرسم: اهل نوشتن شعر هم هستيد؟ و با پاسخي كه مي شنوم متوجه مي شوم كه حدسم درست بوده است...


موضوع : حسام الدین سراج
| +| نگاشته شده شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 و ساعت 0:7 توسط علی اعتصامي فر |


كانديداي يك حزب در انتخابات!

" مدتي است که برخي افراد منتسب به گروه هاي سياسي سعي مي کنند تا به اشکال مختلف من را در گروه خودشان قرار دهند ." اين جمله را حسام الدين سراج در واکنش به برخي اخبار مرتبط با جهت گيري هاي سياسي اش بيان کرد.
حسام الدين سراج در مدح فاطمه زهرا مي خواند(يعني اينكه اين عكس ربطي به اين ماجرا ندارد بيخود تهمت نزنيد!)
حسام الدين سراج شب گذشته اول دي ماه پس از دريافت جايزه خواننده برتر جشنواره ترنم وحدت در گفتگو با خبرنگار سرويس هنري برنا از برخي افراد که سعي مي کنند تا او را به جناح هاي مختلف سياسي منسوب کنند ابراز نارضايتي کرد و از انتشار نامه اي در اين رابطه خبر داد که متن آن در ادامه مي آيد :
حلقه پير مغان از ازلم در گوش است/ بر همانيم که بوديم و همان خواهد بود
بحمدالله درياي فرهنگ و هنر آنقدر پهناور و سترگ است که صبورانه ذره اي ناچيز چون مرا نيز جاي دهد . از اين رو ضمن سپاس از حسن نيت دوستاني که بدون هماهنگي ، نام مرا در زمره سياست ورزان قرار داده بودند و ضمن گوشزد اين نکته که عالم فرهنگ و هنر را عالمي فراتر و حقيقي تر از عالم سياست مي دانم ، عدم وابستگي خود را به هر گروه ، حزب و دسته سياسي اعلام مي دارم .
ما از برون در شده مغرور صد فريب / تا خود درون پرده چه تدبير مي کنند
في الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر /اين کارخانه ايست که تغيير مي کنند

موضوع : حسام الدین سراج
| +| نگاشته شده شده در سه شنبه چهارم دی 1386 و ساعت 3:1 توسط علی اعتصامي فر |


قيصر ملك ادب
ناگهان چه زود دير مي شود!
رفت اما خيل دلها را با خود برد
باران چشمها بدرقه راهش و سينه‌هاي جوشان
داغدار فراقش بود
قيصر ملك ادب .امين شرف شعر فارسي از ميان ما رفت.
در آسمان ابري دلم خاطرات او مرور مي‌شوند. خاطرات قيصر و سلمان و سيد ... و آن شبهاي شور و شعر و درد و داغ و گلچين زمانه كه گل‌هاي باغ را يكي پس از ديگري چيد و داغ فراق بر دلها نشاند.
باري،هر كدام نمونه صفا و زلالي در كلام بودند و اين‌بار نوبت بر قيصر رسيد.
بردبار و خوش خلق كه براي همه معاشرانش مظهر متانت و وقار بود.
«قيصر»خوش لحن مبدع زلال كه اشعارش صفا و معصوميت كودكي داشت. گرچه به لحاظ صنعت شعر قوي و استوار بود از عهد آدم و از آغاز عالم عاشق بود و با آسمان همراز

من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم
چه شبها من و آسمان تا دم صبح
سروديم نم‌نم تو را دوست دارم

از كلامش بوي معرفت استشمام مي‌شد .معرفتي كه به زبان امروز بيان مي‌شد.راز و نيازش عاري از تكلف و تصنع و ريا بود.

زدل برلبم تا دعايي برآيد
اجابت زهر ياربم مي‌تراود
ز دين ريا بي نيازم، بنازم
به كفري كه از مذهبم مي‌تراود

از كوته نظريهاي ديگران بزرگوانه در مي‌گذشت و همه را عين لطف حضرت حق مي‌ديد.

به چشم بد مردمان عين خوبي است
كه من هر چه ديدم ،زچشم تو ديدم
دهانم شد از بوي نام تو لبريز
به هر كس كه گل گفتم و گل شنيدم

با دلش رو راست بود و آنچه را دلش نمي‌پذيرفت ،نمي‌گفت تا آنجا كه صفاي روح و زلالي باطن را فرا تر از بازي واژه‌ها مي‌دانست.

تو را با تپش‌هاي قلبم سرودم
به اين واژه‌ها احتياجي ندارم

اهل حكمت و بصيرت بود. همچون همه بزرگان قبيله عشق و سخن وصف زيبايي و بصيرت را در اين دو بيت چه حكيمانه بيان مي‌كند.

زاييده چشم ماست زيبايي؟
يعني كه جمال در نظر اين است؟
يا چشم خود از جمال مي‌زايد
معناي بصيريت و بصر اين است؟
...
اسرار بلاغت و مطول را
خوانديم تمام، مختصر اين است:
زيبايي راز، راز زيبايي است
آن راز نهفته در هنر اين است

در عين حكميانه سروردن شور و شوق دلنشين عارفانه نيز در سخنش موج مي‌زد

دو ذولفونت شب و روي تو ماهه
از اين شب روزگار مو سياه
دلم شد راهي درياي چشمت
از اين پس كار چشمم رو براهه
....
سماع ياد تو در سينه برپاست
تموم خانه اول خانقاهه

باري - با همه درد و رنج بيماري كه به شانه جسمش سنگيني مي‌كرد. هميشه ديگران ميهمان لبخند و تواضعش بودند.
اما اين اواخر گويي از صحبت ما نيك به تنگ آمده بود و دلش از زمين و زمان گرفته بود كه گفت:

بيا مرا ببر اي عشق با خودت به سفر
راز خويش بگير و مرا ز خويش ببر
.... دلم زدست زمين و زمان به تنگ آمد
مرا ببر به زمين و زمانه‌اي ديگر

روح پرفتوحش قرين رحمت حق باد.
حسام الدين سراج پاييز 86
منبع:فارس

موضوع : حسام الدین سراج
| +| نگاشته شده شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386 و ساعت 16:3 توسط علی اعتصامي فر |


دیدار

مدتي بود با خودم كلنجار ميرفتم  كه چگونه راجع به سفري كه اخيرا به تهران داشتم برايتان بنويسم چون ماجرايش مفصل بود و من ميدانم كه مطالب طولاني در وبلاگ حوصله مخاطب را سر مي برد و از طرف ديگر هم از بازتاب آن در وبلاگ نگران بودم ولي تصميم گرفتم تا ماجرا را برايتان بازگو كنم نمي توانستم كوتاهتر از اين بنويسم و تازه همين حالا هم كلي خلاصه اش کرده ام.

به قول دوستي بعضي از ديدارها فراموش نشدني اند !

اوايل مهر ماه بود كه مانند هر روز دوستم با منزل ما تماس گرفت من هم با اينكه ميتوانستم مثل هميشه گفتگوهايمان را پيش بيني كنم شروع به صحبت با او كردم او با وجود اينكه آموزش نديده در تدوين و تصويربرداري تبحر خاصي دارد. گاهي هم زير آواز مي زند و صدايش هم بد نيست. تمام صحبتهاي ما در روز و شب به گلايه از وضعيت فرهنگ و جامعه خلاصه مي شود!ولي اينبار هيجان عجيبي را در صدايش حس كردم؛ بدون مقدمه چيني غافلگيرم كرد و به من گفت كه روزهاي شش و هفت وهشت ونه آبان ماه جناب سراج به مناسبت هشتصدمين سالگرد تولد مولانا، كنسرتي در تهران تبريز و خوي برگزار مي كنند! چند لحظه اي خشكم زد و اتفاقات گذشته را در ذهنم مرور كردم با خود گفتم اين هم فرصتيست براي اينكه در جمع دوستداران مولانا باشم و از حضور در كنار آنها بهره ببرم و هم مي توانم صداي دلرباي جناب سراج را از نزديك بشنوم. از دوستم حسابي تشكر كردم و بعد از كمي خوش و بش و طبق معمول گلايه از وضعيت موسيقي و اينكه ممكن است كنسرت جناب سراج تا آخرين لحظه ي اجرا طبق معمول لغو شود(!) با او خداحافظي كردم و قرار را بر اين گذاشتيم با هم به اين كنسرت برويم چون من با تهران آشنايي نداشتم.

كارم در چند روز باقي مانده پرس و جو از اين و آن در باره محل و ساعت كنگره و اجراي كنسرت بود؛ از تمام رفقايم كه در زمينه ي موسيقي فعاليت داشتند و فرهنگسرا ها بگيريد تا دوستان اينترنتي . اطلاعاتي كه بدست آوردم تغريبا همه غلط از آب در آمدند ؛ روز 6 آبان فرا رسيد و چون براي دوستم كاري پيش آمد من به تنهايي به قصد شركت در كنگره ي مولانا و انشاالله ديدار جناب سراج راهي تهران شدم(اين ماجرا عجيب مرا به ياد فيلم اول كلاه قرمزي و پسر خاله مي اندازد!!!)

پس از رسيدن به تهران همانطور كه حدس مي زدم من بودم و يك شهر شلوغ با كلي فرهنگسرا و تالار كه اجراي كنسرت در هر كدام از آنها ممكن بود!!! با فكي كه از شدت رها شدن شدن از حيرت در حال خراشيده شدن بر روي آسفالت خيابان بود، به راه افتادم! از هر كه سوال ميكردم جوابي متفاوت مي شنيدم و در آخر عاقلانه ترين كار را گرفتن ماشين در بست دانستم.

به هر فرهنگسرا و تالاري كه به فكرم مي رسيد رفتم به جز تالار وحدت، كه روزي 5 بار با آنجا تماس مي گرفتم و اين اواخر هم فرياد:"آقا جان مادرم چيزي به ما ابلاغ نكردند!" را از زبان مسئول شنيدم!

هر كجا كه ميرفتم خبر جديدي مي شنيدم! در آخر به سالن اجلاس سران راهنمائي شدم كه خدا را شكر اين يكي درست از آب در آمده بود! به در ورودي سالن كه رسيدم اشخاصي آشنا را مي ديدم كه در حال بيرون آمدن از سالن بودندو به همراهشان چند مردك (چاپلوس) در حال دويدن بودند كه از هم جلو بزنند و مرتب به در و ديوار مي خوردند!

 با نهايت آرامش(!) خواستم از در وارد سالن كنگره بشوم كه دو سرباز جلوي راهم را گرفتند و گفتند :

-          اي آقا كجا؟ كارت دعوت داري؟ كه هستي؟ مسئول چه هستي؟!

باقي ماجرا را تا انتها خواندم و با فرياد گفتم:

-          آقاي عزيز من اينهمه راهو كوبيدم از شهرستان تا اينجا با هراز بدبختي اومدم فقط به عشق مولانا(و سراج!) اونوقت شما به من مي گين كارت دعوتت كو؟! مگه مولانا فقط براي كله گنده هاست چون من كراوات و محافظ ندارم نبايد مولانا رو دوست داشته باشم؟! شما مي گيد من همينطوري راهمو كج كنم برگردم شهرم؟!

و خلاصه شري به پا كردم كه بيا و ببين! در آخر به ذهنم رسيد كه با خانم خانبلوكي مادر دوستم تماس بگيرم شايد با زبان نرم ايشان و خيل عظيمي از پارتي هاي كلفتي كه در تهران دارند راهم بدهند خانم خانبلوكي هم خواستند كه فقط گوشي را بدهم به نگهبان و منتظر باشم تا بيايند و مرا به زور به داخل ببرند! چند ثانيه از صحبت دربان با ايشان نگذشته بود كه دونفر بي سيم بدست آمدند و مرا به داخل بردند!!!

وارد سالن شدم و با دقت (و رضايتي فوق العاده تابلو!)  پاي صحبتها نشستم! زماني كه من وارد شدم جناب حداد عادل در حال سخنراني در رابطه با مولانا بودند سپس چند تن از اساتيد شعر و ادبيات پارسي هر يك با خواندن چند بيتي از اشعار حضرت مولانا سخن خود را در رابطه با تاثير فوق العاده ي اشعار زيباي ايشان در جوامع ديگر بالاخص ايران وتركيه آغاز كردند و تمام صحبتها تاكيد بر آن داشت كه مولانا توانايي عجيبي در رخنه كردن در كنه وجود خواننده داشته و زبان او را  زباني سليس و روان براي همگان دانستند. جاي چند تن از دوستان را خالي كردم و با خود گفتم اگر قرار بود من در  آنجا حرفي بزنم فقط مي گفتم مولانا براي همه  سروده ! براي مسئولان و مردم عادي همه به يك اندازه... و اينكه چرا من نوعي بايد با اين همه دردسر بكشم و در آخر با آوردن نام مسئولي وارد اين كنگره شوم و ديگران حق حضور در اين گنكره را نداشته باشند؟...

افتتاحيه را با نواختن سه تار به دستان هنرمند استاد جلال ذوالفنون به پايان بردند و من هم  بدليل اينكه در حال آموزش ديدن از كتاب ايشان بودم و هم صداي سازشان را بسيار دوست داشتم، فرصت را غنيمت دانستم و با تمام وجود به صداي معجزه آسا و پر طنين سه تارشان گوش دادم  و كلي لذت بردم! جاي همگي خالي(و دل همگي هم آب!)

نواختن جناب ذوالفنون كه به پايان رسيد از جايشان برخاستند سازشان را هم كه از زيبايي دلم را مي برد به همراه خود بردند و بعد از آن هم به علاقه مندانشان با نهايت فروتني پاسخ گفتند دوست داشتم كه از ايشان تشكر كنم و لي احساس كردم حرفهاي تكراري من نيازي به بازگو شدن براي ايشان را ندارند!

بيرون سالن كه بودم، داشتم به اتفاقاتي كه برايم افتاد فكر مي كردم... آدمهايي كه امروز به من كمك كردند تا حالا در اينجا باشم اتفاقات عجيبي كه برايم افتاد... دلسوزي راننده تاكسي براي من كه باعث شد چند بار خطر كند و از زير جريمه هاي سنگين بگذرد تا مرا به محلي كه مي خواهم ببرد و اينكه در جلوي در ورودي همه را تفتيش ميكردند و لي من را با وجود داشتن دو تلفن همراه فراموش كردند! كه اين هيچ ربطي به آشناهايم هم نداشت.

دو خانم تقريبا ميانسال را در مقابلم ديدم كه باعث شدند از افكارم بيرون بيايم . از من سوالي كردند صميمتي كه صحبتهايشان وجود داشت باعث شد تا پايان كنگره همراه آنها باشم يكي از خانمها تا آنجا كه متوجه شدم دكتراي ادبيات فارسي داشت پس از صرف ناهار  با هم به سالن شماره ي 5 رفتيم در در نشستي كه در رابطه با داستان سرايي مولانا تشكيل شده بود شركت كرديم گزارشي از صحبتها تهيه كردم كه در يك فرصت مناسب در وبلاگ قرار مي دهم. تا شب كه داشتم از خانمها خداحافظی می کردم  ، راجع به اشعار  مولانا با هم صحبت كرديم مهرباني و صحبتهاي زيباي آنها و به خصوص خانم مدرس دانشگاه برايم جالب بود و مرا اميدوار كردند كه پس هنوز هم آدم هايي وجود دارند كه همدل و همدرد من باشند! خانم دكتر از من قول گرفتند سال بعد كه به كنگره مي آيم بايد نصف كتاب اول مثنوي را از بر كرده باشم! من هم به ايشان گفتم اين كنگره به من چيزهايي داد كه تا به حال به آنها فكر نكرده بودم و از اين پس تمام تلاشم را براي شناخت بيشتر مولانا خواهم كرد.

ديدارمان در ترمينال آر‍ژانتين به پايان رسيد من هم به سمت ترمينال آزادي رفتم تا به قزوين برگردم و با خود گفتم بهتر است ديگر قبول كنم كه امشب كنسرتي از جناب سراج در كار نبوده در ماشين كه بودم براي آخرين بار با تالار وحدت تماس گرفتم و در حالي كه ممكن بود من چند دقيقه ي ديگر در اتوبوس قزوين باشم متوجه شدم كه حدود سه ساعت ونيم ديگر جناب سراج كنسرت دارند وبرايم جالب بود كه اين خبر بايد حالا به آنها ابلاغ شود!

چون براي راننده تمام ماجراي امروز را بازگو كرده بودم  و حسابي دلش را به درد آورده بودم(!) او با دلسوزي به من گفت راهش را كج ميكند و مرا به تالار وحدت ميرساند.

مدتي طولاني ، در جلوي در سالن وحدت منتظر ماندم. باز هم مشكل صبح را داشتم و هر كسي را به اين برنامه راه نمي دادند فقط بايد دعوت ميشدي و يا خارجكي صحبت مي كردي وگرنه حق نداشتي از كنسرت جناب سراج لذت ببري با عصبانيت به چند نوجوان نگاه مي كردم كه در حال ورود به تالار وحدت با كارت دعوت پدرشان بودند و قرار را بر اين مي گذاشتند كه امشب تا مي توانند بي نظمي ايجاد كنند.

ديگر داشتم مي بريدم ولي اگر هم راهم نميدادند تا صبح از جلوي در تالار تكان نمي خوردم!در همين حين محمود فرهمند تنبك نواز گروه بيدل، ساز بدست، از كنار من گذشت و به داخل رفت و من بعد از ورودش از ناراحتي پهن زمين شدم...

دربان كه در تمام مدت مرا با آن حال زير نظر داشت دلش به حالم سوخت. آمد و گفت اگر مي خواهي به داخل بروي ديگر كارت دعوت نياز نيست! مانند برق به درون تالار رفتم جايي براي خودم پيدا كردم و به پرده خيره شدم كه خوشبختانه هنوز بالا نرفته بود.

معرفي كه به پايان رسيد ، پرده بالا رفت سازها با نظمي خاص در كنر صندلي ها چيده شده بودند و اين باعث شد كه من بتوانم جاي اعضا را تشخص بدهم نور به روي سن متمركز شد؛ مانند هميشه صندلي اي خالي از ساز وسط سن قرار داده بودند كه جناب سراج روي آن مي نشستند. گروه وارد صحنه شدند و من مات ومبحوت به صحنه خيره شده بودم ودر آخر جناب سراج وارد صحنه شدند. گروه به نشانه ي احترام در مقابل حضار تعظيم كردند و هر يك در جاي خود نشستند. حسام الدين سراج نيز با همان صداي آرام و دلنشين هميشگيشان شروع  به معرفي اعضاي گروه كردند.

 تصاوير زيادي به سرعت از جلوي چشمانم مي گذشت: زماني كه من كودكي بيشتر نبودم و از شنيدن تصنيف "ملكا"ي سراج  لذت مي بردم؛ زماني كه بزرگتر شدم و برنامه ي نغمه ها را براي شنيدن صداي سراج هميشه دنبال مي كردم؛ روزهايي كه صداي سراج اشك را از چشمانم جاري ميكرد و بالاخره روزي كه راه خودم را در دنياي زيباي موسيقي پيدا كردم...

بين خودمان بماند كه چند قطره اشك هم همان موقع از گوشه چشمم لغزيد و پائين آمد! ولي انگار چهري من براي فرد كنار دستي ام از كنسرت جالب تر بود چون تمام مدت به من خيره مانده بود! بگذريم! سازها كوك شدند و آماده براي اجرا. صداي سازهاي ايراني به همراه صداي حسام الدين سراج مرا يكباره به عالمي ديگر بردند ديگر نمي توانستم چيزي بگويم فقط گوش به صداي سراج سپرده بودم و نمي دانستم اطرافم چه مي گذرد.

كنسرت فوق العاده اي بود؛ رضايتمند ولي مات و مبحوت از جايم برخاستم تا از تالار خارج شوم. جمعيت كه براي صرف شام از تالار به سمت بالا رفتند، گروه بيدل، آهسته از در پشتي بيرون آمدند و من در حال صحبت كردن با تلفن بودم و همين طور به گروه خسته نباشيد مي گفتم ولي اثري از جناب سراج نديدم.

چند لحظه كه گذشت  صداي آشنايي از پشت سرم شنيدم؛ خشكم زد و گوشي را قطع كردم. صداي حسام الدين سراج بود كه داشت به من نزديك ونزديكتر ميشد...از صدا دور شدم و به جايي دور تر پناه بردم پشت يك ستون ايستادم و تا پائين آن سر خوردم!

نه توان نزديك رفتن داشتم و نه راضي به اين كه همين طور به قزوين برگردم. بايد دستش را به خاطر تاثيرش در زندگيم مي بوسيدم تا آرام ميگرفتم. جرات كردم كه نزديك شوم ايشان را كه ديدم يكباره يخ كردم چشمهايم سياهي رفت و به روي پله اي كه زيرم بود افتادم! چند دقيقه همانطور خيره و حيران به او خيره شدم آقاي سراج در حال مصاحبه با خبر نگاري بودند ولي در تمام مدت نگاهي به من مي كردند و دوباره نگاهشان را بر مي گرداندند من در حالت بدي بودم و اين در حالي بود كه مردم از كنارم مي گذشتند بدون اينكه حتي به من نيم نگاهي از سر كنجكاوي كنند! مصاحبه تمام شد و جناب سراج به سمت من آمدند؛ نگران وپريشان!

به من در بلند شدن كمك كردند و من همچنان خشكم زده بود و عقلم را به كلي از دست داده بودم و هيچ جيز نمي فهميدم جز صداي سراج كه در تمام وجودم طنين انداز شده بود. از من حال و احوال پرسي كردند و مرا با خود براي صرف شام به بالا بردند و من هنوز گيج و منگ به آقاي سراج خيره مانده بودم! به زحمت توانستم به او بگويم كه صدايش مرا دگرگون كرده و تمام امروز را به اميد ديدار ايشان در تهران مانده بودم.

هيچ وقت يادم نمي رود بنده ي خدا با چه نگراني اي براي من وسيله غذا آورد و با آن ته لهجه ي شيرين اصفهاني اي كه داشت چگونه با حرفهايش سعي مي كرد حالم را جا بياورد !

در تمام مدتي كه در كنارشان بودم نگران و ضعيت من بودند و من همچنان مات و مبهوت بودم!صحبتها كه تمام شد مرا در آغوش خود گرفتند و از من خداحافظي كردند و از تالار خارج شدند. من همانطور گيج ومنگ به بيرون تالار رفتم و روي چمن سرد آنجا زانو زدم و به زور جلوي اشكهايم را گرفتم و به آسمان خيره ماندم!

به ياد مي آورم صداي سراج را كه با زيبايي تمام از زبان مولانا مي خواند:

روزها فكر من اينست و همه شب سخنم......................................كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم

از كجا آمده ام آمدنم بهر چه بود....................................................به كجا ميروم آخر ننمايي وطنم

مانده ام سخت عجب كز چه سبب ساخت مرا..............................يا چه بودست مراد وي از اين ساختنم

نه به خود آمدم اينجا كه به خود باز روم...........................................آنكه آورد مرا باز برد بر وطنم

مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك................................................چند روز قفسي ساخته اند از بدنم

شايد اين شعر را زياد در وبلاگم خوانده باشيد. دوستش دارم چون تاثيرش در زندگيم بي نهايت است...

تمام ديدارم با جناب سراج  را مي توانم در يك جمله ي كوتاه خلاصه كنم:

"حسام الدين سراج همان کسی بود كه می دانستم و همان كه فكر مي كردم. افتاده، نجيب و مهربان"


موضوع : حسام الدین سراج
| +| نگاشته شده شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386 و ساعت 4:32 توسط علی اعتصامي فر |


گپي با حسام الدين سراج

باسلام.

گپی صمیمانه با هنرمند دوست داشتنی و فرهیخته ی ایرانی جناب سید حسام الدین سراج به نقل از کاپوچینو:

"موسيقی سنتی يا پاپ، آموزش اکادميک يا سينه به سينه، مخاطب يا عدم مخاطب، تلويزيون، کپی رايت، کوکاکولا و سلين داین چيزهايی بودند که در موردشان با حسام الدين سراج به گفتگو نشستيم. چشمانت را اگر می بستی، در زوايای دفتر کار برادر آقای سراج زمزمه های "ملکا ذکر تو گويم" را می شنيدی. حسام الدين سراج مرد خونگرمی بود که حتی می شود بيشتر از آوازهايش دوستش داشت.
حسام الدين سراج

***


پرستو دوکوهکی: نمي‌دونم اين سؤال مناسبيه يا نه، ولي ما اصلا انتظار نداشتيم شمارو توي يك شركت حسابداري ببينيم. ماجراش چيه؟
حسام الدين سراج: خب قراره به حساب همه رسيدگي بشه، حالا قبل از اينكه به حساب ما برسن خودمون اومديم براي رسيدگي! از شوخی گذشته، اينجا محل كار برادر منه. در حقيقت ايشون به من پناه دادن. چون هنرمندان معمولا ضعيف و بي‌سرپناه هستن بايد بهشون پناه داد. برادرم هم به من يك اتاق داده تا كارامو انجام بدم!
پرستو: فعاليتهاي شما در حال حاضر غير از خوانندگي چي هست؟ آيا تدريس هم مي‌كنين؟
سراج: در حال درس خوندن هستم، رشته پژوهش هنر. بقيه كارهام هم ضبظ موسيقي و كنسرت و تدريس و …
شاهو صبار: من شمارو چند بار اطراف دانشگاه هنر ديدم. اونجا هم تدريس مي‌كنين؟
سراج: خير، اونجا مشغول تحصيل هستم.
مهدي طاهباز: فكر كنم شما توي دانشگاه سوره حكمت هنر اسلامي تدريس مي‌كردين؟
سراج: بله حكمت هنر درس مي‌دادم. البته من به اين معتقد نيستم وقتي مي‌گيم حكمت هنر اسلامي. اجازه بدين يه مثال بزنم، اينجا من ياد قضيه ماهي فروشه افتادم. يك نفر لب دريا نوشته بود: در اين مکان ماهي تازه به فروش مي‌رسد. يكنفر اومد و بهش گفت: در اين مكان؟ اينجا كه معلومه چيه. فقط بنويس ماهي تازه به فروش مي‌رسد. دفعه بعد اومد و گفت: آقا من روم نشد اون روز بهت بگم. شما نوشتي ماهي تازه به فروش مي‌رسد. خب اينكه به فروش مي‌رسد كه مشخصه. چون شما فروشنده هستي. فقط بنويس ماهي تازه.
دوباره فرداش اومد و گفت: آقا شما اينارو از دريا مي‌گيري، پس تازه هستن، پس لازم نيست بنويسي ماهي تازه، همون ماهي كافيه. روز بعدش دوباره اومد و گفت: ماهيهاي شما توي سبده و مردم هم مي‌بينند كه تو ماهي فروشي. پس اونم لازم نيست بنويسي و پاكش كن! حالا روز اولي كه ما رفتيم خدمت دوستان اسم درس حكمت هنر اسلامي بود. ما هم گفتيم اول بايد حكمت رو حذف كرد، بعد اسلامي رو حذف كرد، بعدش هم هنر رو! شاعر ميگه:
اي برادر مزرعه ناكشته باش/ كاغذ اسپيد ناننوشته باش چون وقتي آدم سپيد باشه بهتر مي‌تونه مطلب بنويسه. زلالتره. خلاصه از روز اول بچه‌ها يك جبهه‌گيري خاص نسبت به اين مساله داشتند.

نيوشا معصومي : گويا رشته اوليه شما معماري بوده. توي اين زمينه هم فعاليت مي‌كنين؟
سراج: متاسفانه نه. در بخش عملي اين رشته فعاليت نمي‌كنم.
شاهو: چطور شد كه كار معماري رو كنار گذاشتين؟ هنر وقت شمارو گرفت؟
سراج: هر كسی كار هنري بكنه از كارهاي ديگه فارغ مي‌شه. من يادم مي‌آد وقتي دانشگاه مي‌رفتم، پلان معماري طراحي مي‌كرديم. من خيلي نگران اين پلانها بودم و وقتي اين پلانها در مي‌اومد، مي‌رفتم و سه‌تار مي‌زدم. هميشه تخليه روحي آدم يك جاي ديگه است. بعضي از دوستاني كه هم در زمينه شعر كار مي‌كنن و هم در زمينه موسيقي، در شعر به جايي نمي‌رسن. چون دائم در موسيقي تخليه روحي مي‌شن. يعني يك زمينه جذابتري وجود داره كه به سراغ اون مي‌رن. من ‌هم معماري كار كرده ام ولي به لحاظ وضعيتي كه در دانشكده داشتم و علاقه به مسائل تئوريك و زيبايي شناسي هنرها، موسيقي به طور طبيعي من رو به دنبال خود مي كشوند.
پرستو: موسيقي رو از كجا شروع كردين و چطور شد كه به موسيقي پرداختين؟ سراج: موسيقي رو من از بچگي شروع كردم.چون از لحاظ خانوادگي پدرم با افرادی که در زمينه موسيقی تو اصفهان کار می کردن حشر و نشر داشت. با مرحوم تاج اصفهاني، استاد حسن كسايي، آقاي جليل شهناز گاهي جلسات انس داشتن. استاد جلال همايي هم بود كه شعر مي‌خوند و … .كلا فضايي وجود داشت كه مارو به موسيقي خيلي علاقه‌مند مي‌كرد. بعد هم برنامه‌هاي قديم راديو كه در زمينه موسيقي ايراني بود خيلي روي من تاثير داشت. شروع كار من هم با ساز تنبك بود و كم‌كم به سنتور هم علاقمند شدم. از حدود سال 53 در خدمت استاد ساغري بودم كه ايشون بهترين نوازنده سنتوردر اصفهان بودن. بعد به تهران اومدم و آواز رو براي مدتي خدمت آقاي شجريان بودم و مدتي خدمت مرحوم محمود كريمي. سه‌تار از آقاي قادري ياد گرفتم و مدتي در كنار آقاي ذوالفنون بودم كه دست ايشون رو نگاه مي‌كردم. براي سنتور هم مدتي در خدمت آقايان پايور، شفيعيان و كامكار بودم و الان هم به بي‌هنري خودم اعتراف دارم!
مهدي: ماجراي رفتن شما پيش آقاي شجريان گويا اينطوري بوده كه شما يك آهنگ ساخته بودين و پيش ايشون مي‌رين تا اين آهنگ رو بخونن و اونجا آقاي شجريان پيشنهاد مي‌دن كه شما خودتون اين آهنگ رو بخونين؛ درسته؟
سراج: بله! اون آهنگ "به راه عاشقي" نام داشت كه در نوار باغ ارغوان هست. اول از ايشون درخواست كردم كه اين آهنگ رو بخونن. ايشون شنيدن و گفتند كه چون در اوائل انقلاب هستيم، من در موقعيتي نيستم كه اين آهنگ رو بخونم. حدودا يكي دو سال از انقلاب گذشته بود. بعد آقاي شجريان گفتن خودت بخون و من راهنماييت مي‌كنم. من اون موقع كلاسهاي آواز ايشون رو مي رفتم. به هر حال اينطوري شد كه وارد خوانندگي شديم.
مهدي: فعاليتهاي آهنگسازي هم داشتيد؟
سراج: به صورت ذوقي. يعني اون مجموعه تصنيف به راه عاشقي بود كه اونموقع كار كرده‌ بودم و چند تصنيف ديگه كه در مجموع شد «باغ ارغوان».
شاهو: يعني شما تا قبل از آشنايي نزديك با آقاي شجريان تصميم جدي براي كار آواز نداشتيد؟
سراج: علاقه داشتم و مترصد اينكه كلاس آواز هم برم بودم ولي زمينه فراهم نشده بود. ولي اين زمينه‌اي شد كه به صورت جدی كار آواز رو دنبال كنم.
مهدي: شما براي دو فيلم «دوچشم بي‌سو» و «عقود» آهنگسازي كرديد و براي فيلم «توبه نصوح» هم آواز خونديد. چطور شد كه شما به سراغ آهنگسازي فيلم رفتيد؟
سراج: بله. چون اوائل كار آدم ذوق آزمايي مي‌كنه. مثلا شماها هم كه كار خبرنگاري مي‌كنين، مدتي سراغ داستان نويسي، رمان، مصاحبه، طنز، شعر و … مي‌رين تا در يك زمينه تخصص پيدا كنين.در اون سالها هم آقاي مخملباف چند كار داشت كه من روي اونها كار كردم.
....


ادامه مطلب...

موضوع : حسام الدین سراج
| +| نگاشته شده شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 و ساعت 10:47 توسط علی اعتصامي فر |


همراه بیدل برای مولانا

خبري وي‍‍‍ژه براي دوستداران جناب سراج:

حسام الدین سراج به مناسبت هشتصدمین سال تولد مولانا با همراهی گروه بیدل ، كنسرتي را در تهران برگزار ميكند . اين خواننده و آهنگساز در اين خصوص به ستاد خبري بزرگداشت هشتصدمين سال تولد مولانا گفت : "اين برنامه به همراهي گروه ۸ نفره بيدل و در يكي از روزهاي برگزاري مراسم در آبان ماه ۸۶ اجرا مي شود . اين اجرا بر اساس غزليات ديوان شمس تبريزي و مشتمل به ۳ تصنيف و يك قطعه ساز و آواز است و مدت زمان اجراي آن ۴۵ دقيقه خواهد بود ." كنگره بزرگداشت هشتصدمين سال تولد مولانا از ۶ تا ۱۰ آبان ماه امسال در تهران ، تبريز و خوي برگزار خواهد شد . حسام الدين سراج و گروه بيدل

در ضمن لطفا اگر از محل و تاریخ دقیق اجرا و محل فروش بلیط اطلاع دارید به بنده هم اطلاع دهید.                                                    با تشكر


موضوع : حسام الدین سراج
| +| نگاشته شده شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 و ساعت 18:3 توسط علی اعتصامي فر |