دار زلف
کاش میشد به سلامی دل ما شاد کنی
یا به یک پاسخ سر از غم ما یاد کنی
من وضو ساختم از آب روان رخ خویش
می شد ام کاش که ابروی تو محراب کنی
هر چه کردیم نشد زلف تو آریم به دست
شود آیا که سر زلف توام دار کنی
چونکه یک تار نداند که کشد اینهمه غم
به که صد تار به هم بافی و اینکار کنی
هر چه از پیکره دانی برود جز غم تو
از تنم هیچ نماند که تو بر باد کنی
سوخته از غم معشوق چرا شکوه کنی؟
غم و معشوق نشاید که تو ممتاز کنی
سراینده: مهدی هاشمی


