تبليغاتX
HTML> شب عاشقان بیدل
آنگاه که کلام از بیان احساس باز می ماند موسیقی آغاز میشود....



قيصر ملك ادب
ناگهان چه زود دير مي شود!
رفت اما خيل دلها را با خود برد
باران چشمها بدرقه راهش و سينه‌هاي جوشان
داغدار فراقش بود
قيصر ملك ادب .امين شرف شعر فارسي از ميان ما رفت.
در آسمان ابري دلم خاطرات او مرور مي‌شوند. خاطرات قيصر و سلمان و سيد ... و آن شبهاي شور و شعر و درد و داغ و گلچين زمانه كه گل‌هاي باغ را يكي پس از ديگري چيد و داغ فراق بر دلها نشاند.
باري،هر كدام نمونه صفا و زلالي در كلام بودند و اين‌بار نوبت بر قيصر رسيد.
بردبار و خوش خلق كه براي همه معاشرانش مظهر متانت و وقار بود.
«قيصر»خوش لحن مبدع زلال كه اشعارش صفا و معصوميت كودكي داشت. گرچه به لحاظ صنعت شعر قوي و استوار بود از عهد آدم و از آغاز عالم عاشق بود و با آسمان همراز

من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم
چه شبها من و آسمان تا دم صبح
سروديم نم‌نم تو را دوست دارم

از كلامش بوي معرفت استشمام مي‌شد .معرفتي كه به زبان امروز بيان مي‌شد.راز و نيازش عاري از تكلف و تصنع و ريا بود.

زدل برلبم تا دعايي برآيد
اجابت زهر ياربم مي‌تراود
ز دين ريا بي نيازم، بنازم
به كفري كه از مذهبم مي‌تراود

از كوته نظريهاي ديگران بزرگوانه در مي‌گذشت و همه را عين لطف حضرت حق مي‌ديد.

به چشم بد مردمان عين خوبي است
كه من هر چه ديدم ،زچشم تو ديدم
دهانم شد از بوي نام تو لبريز
به هر كس كه گل گفتم و گل شنيدم

با دلش رو راست بود و آنچه را دلش نمي‌پذيرفت ،نمي‌گفت تا آنجا كه صفاي روح و زلالي باطن را فرا تر از بازي واژه‌ها مي‌دانست.

تو را با تپش‌هاي قلبم سرودم
به اين واژه‌ها احتياجي ندارم

اهل حكمت و بصيرت بود. همچون همه بزرگان قبيله عشق و سخن وصف زيبايي و بصيرت را در اين دو بيت چه حكيمانه بيان مي‌كند.

زاييده چشم ماست زيبايي؟
يعني كه جمال در نظر اين است؟
يا چشم خود از جمال مي‌زايد
معناي بصيريت و بصر اين است؟
...
اسرار بلاغت و مطول را
خوانديم تمام، مختصر اين است:
زيبايي راز، راز زيبايي است
آن راز نهفته در هنر اين است

در عين حكميانه سروردن شور و شوق دلنشين عارفانه نيز در سخنش موج مي‌زد

دو ذولفونت شب و روي تو ماهه
از اين شب روزگار مو سياه
دلم شد راهي درياي چشمت
از اين پس كار چشمم رو براهه
....
سماع ياد تو در سينه برپاست
تموم خانه اول خانقاهه

باري - با همه درد و رنج بيماري كه به شانه جسمش سنگيني مي‌كرد. هميشه ديگران ميهمان لبخند و تواضعش بودند.
اما اين اواخر گويي از صحبت ما نيك به تنگ آمده بود و دلش از زمين و زمان گرفته بود كه گفت:

بيا مرا ببر اي عشق با خودت به سفر
راز خويش بگير و مرا ز خويش ببر
.... دلم زدست زمين و زمان به تنگ آمد
مرا ببر به زمين و زمانه‌اي ديگر

روح پرفتوحش قرين رحمت حق باد.
حسام الدين سراج پاييز 86
منبع:فارس

موضوع : حسام الدین سراج
| +| نگاشته شده شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386 و ساعت 16:3 توسط علی اعتصامي فر |


دیدار

مدتي بود با خودم كلنجار ميرفتم  كه چگونه راجع به سفري كه اخيرا به تهران داشتم برايتان بنويسم چون ماجرايش مفصل بود و من ميدانم كه مطالب طولاني در وبلاگ حوصله مخاطب را سر مي برد و از طرف ديگر هم از بازتاب آن در وبلاگ نگران بودم ولي تصميم گرفتم تا ماجرا را برايتان بازگو كنم نمي توانستم كوتاهتر از اين بنويسم و تازه همين حالا هم كلي خلاصه اش کرده ام.

به قول دوستي بعضي از ديدارها فراموش نشدني اند !

اوايل مهر ماه بود كه مانند هر روز دوستم با منزل ما تماس گرفت من هم با اينكه ميتوانستم مثل هميشه گفتگوهايمان را پيش بيني كنم شروع به صحبت با او كردم او با وجود اينكه آموزش نديده در تدوين و تصويربرداري تبحر خاصي دارد. گاهي هم زير آواز مي زند و صدايش هم بد نيست. تمام صحبتهاي ما در روز و شب به گلايه از وضعيت فرهنگ و جامعه خلاصه مي شود!ولي اينبار هيجان عجيبي را در صدايش حس كردم؛ بدون مقدمه چيني غافلگيرم كرد و به من گفت كه روزهاي شش و هفت وهشت ونه آبان ماه جناب سراج به مناسبت هشتصدمين سالگرد تولد مولانا، كنسرتي در تهران تبريز و خوي برگزار مي كنند! چند لحظه اي خشكم زد و اتفاقات گذشته را در ذهنم مرور كردم با خود گفتم اين هم فرصتيست براي اينكه در جمع دوستداران مولانا باشم و از حضور در كنار آنها بهره ببرم و هم مي توانم صداي دلرباي جناب سراج را از نزديك بشنوم. از دوستم حسابي تشكر كردم و بعد از كمي خوش و بش و طبق معمول گلايه از وضعيت موسيقي و اينكه ممكن است كنسرت جناب سراج تا آخرين لحظه ي اجرا طبق معمول لغو شود(!) با او خداحافظي كردم و قرار را بر اين گذاشتيم با هم به اين كنسرت برويم چون من با تهران آشنايي نداشتم.

كارم در چند روز باقي مانده پرس و جو از اين و آن در باره محل و ساعت كنگره و اجراي كنسرت بود؛ از تمام رفقايم كه در زمينه ي موسيقي فعاليت داشتند و فرهنگسرا ها بگيريد تا دوستان اينترنتي . اطلاعاتي كه بدست آوردم تغريبا همه غلط از آب در آمدند ؛ روز 6 آبان فرا رسيد و چون براي دوستم كاري پيش آمد من به تنهايي به قصد شركت در كنگره ي مولانا و انشاالله ديدار جناب سراج راهي تهران شدم(اين ماجرا عجيب مرا به ياد فيلم اول كلاه قرمزي و پسر خاله مي اندازد!!!)

پس از رسيدن به تهران همانطور كه حدس مي زدم من بودم و يك شهر شلوغ با كلي فرهنگسرا و تالار كه اجراي كنسرت در هر كدام از آنها ممكن بود!!! با فكي كه از شدت رها شدن شدن از حيرت در حال خراشيده شدن بر روي آسفالت خيابان بود، به راه افتادم! از هر كه سوال ميكردم جوابي متفاوت مي شنيدم و در آخر عاقلانه ترين كار را گرفتن ماشين در بست دانستم.

به هر فرهنگسرا و تالاري كه به فكرم مي رسيد رفتم به جز تالار وحدت، كه روزي 5 بار با آنجا تماس مي گرفتم و اين اواخر هم فرياد:"آقا جان مادرم چيزي به ما ابلاغ نكردند!" را از زبان مسئول شنيدم!

هر كجا كه ميرفتم خبر جديدي مي شنيدم! در آخر به سالن اجلاس سران راهنمائي شدم كه خدا را شكر اين يكي درست از آب در آمده بود! به در ورودي سالن كه رسيدم اشخاصي آشنا را مي ديدم كه در حال بيرون آمدن از سالن بودندو به همراهشان چند مردك (چاپلوس) در حال دويدن بودند كه از هم جلو بزنند و مرتب به در و ديوار مي خوردند!

 با نهايت آرامش(!) خواستم از در وارد سالن كنگره بشوم كه دو سرباز جلوي راهم را گرفتند و گفتند :

-          اي آقا كجا؟ كارت دعوت داري؟ كه هستي؟ مسئول چه هستي؟!

باقي ماجرا را تا انتها خواندم و با فرياد گفتم:

-          آقاي عزيز من اينهمه راهو كوبيدم از شهرستان تا اينجا با هراز بدبختي اومدم فقط به عشق مولانا(و سراج!) اونوقت شما به من مي گين كارت دعوتت كو؟! مگه مولانا فقط براي كله گنده هاست چون من كراوات و محافظ ندارم نبايد مولانا رو دوست داشته باشم؟! شما مي گيد من همينطوري راهمو كج كنم برگردم شهرم؟!

و خلاصه شري به پا كردم كه بيا و ببين! در آخر به ذهنم رسيد كه با خانم خانبلوكي مادر دوستم تماس بگيرم شايد با زبان نرم ايشان و خيل عظيمي از پارتي هاي كلفتي كه در تهران دارند راهم بدهند خانم خانبلوكي هم خواستند كه فقط گوشي را بدهم به نگهبان و منتظر باشم تا بيايند و مرا به زور به داخل ببرند! چند ثانيه از صحبت دربان با ايشان نگذشته بود كه دونفر بي سيم بدست آمدند و مرا به داخل بردند!!!

وارد سالن شدم و با دقت (و رضايتي فوق العاده تابلو!)  پاي صحبتها نشستم! زماني كه من وارد شدم جناب حداد عادل در حال سخنراني در رابطه با مولانا بودند سپس چند تن از اساتيد شعر و ادبيات پارسي هر يك با خواندن چند بيتي از اشعار حضرت مولانا سخن خود را در رابطه با تاثير فوق العاده ي اشعار زيباي ايشان در جوامع ديگر بالاخص ايران وتركيه آغاز كردند و تمام صحبتها تاكيد بر آن داشت كه مولانا توانايي عجيبي در رخنه كردن در كنه وجود خواننده داشته و زبان او را  زباني سليس و روان براي همگان دانستند. جاي چند تن از دوستان را خالي كردم و با خود گفتم اگر قرار بود من در  آنجا حرفي بزنم فقط مي گفتم مولانا براي همه  سروده ! براي مسئولان و مردم عادي همه به يك اندازه... و اينكه چرا من نوعي بايد با اين همه دردسر بكشم و در آخر با آوردن نام مسئولي وارد اين كنگره شوم و ديگران حق حضور در اين گنكره را نداشته باشند؟...

افتتاحيه را با نواختن سه تار به دستان هنرمند استاد جلال ذوالفنون به پايان بردند و من هم  بدليل اينكه در حال آموزش ديدن از كتاب ايشان بودم و هم صداي سازشان را بسيار دوست داشتم، فرصت را غنيمت دانستم و با تمام وجود به صداي معجزه آسا و پر طنين سه تارشان گوش دادم  و كلي لذت بردم! جاي همگي خالي(و دل همگي هم آب!)

نواختن جناب ذوالفنون كه به پايان رسيد از جايشان برخاستند سازشان را هم كه از زيبايي دلم را مي برد به همراه خود بردند و بعد از آن هم به علاقه مندانشان با نهايت فروتني پاسخ گفتند دوست داشتم كه از ايشان تشكر كنم و لي احساس كردم حرفهاي تكراري من نيازي به بازگو شدن براي ايشان را ندارند!

بيرون سالن كه بودم، داشتم به اتفاقاتي كه برايم افتاد فكر مي كردم... آدمهايي كه امروز به من كمك كردند تا حالا در اينجا باشم اتفاقات عجيبي كه برايم افتاد... دلسوزي راننده تاكسي براي من كه باعث شد چند بار خطر كند و از زير جريمه هاي سنگين بگذرد تا مرا به محلي كه مي خواهم ببرد و اينكه در جلوي در ورودي همه را تفتيش ميكردند و لي من را با وجود داشتن دو تلفن همراه فراموش كردند! كه اين هيچ ربطي به آشناهايم هم نداشت.

دو خانم تقريبا ميانسال را در مقابلم ديدم كه باعث شدند از افكارم بيرون بيايم . از من سوالي كردند صميمتي كه صحبتهايشان وجود داشت باعث شد تا پايان كنگره همراه آنها باشم يكي از خانمها تا آنجا كه متوجه شدم دكتراي ادبيات فارسي داشت پس از صرف ناهار  با هم به سالن شماره ي 5 رفتيم در در نشستي كه در رابطه با داستان سرايي مولانا تشكيل شده بود شركت كرديم گزارشي از صحبتها تهيه كردم كه در يك فرصت مناسب در وبلاگ قرار مي دهم. تا شب كه داشتم از خانمها خداحافظی می کردم  ، راجع به اشعار  مولانا با هم صحبت كرديم مهرباني و صحبتهاي زيباي آنها و به خصوص خانم مدرس دانشگاه برايم جالب بود و مرا اميدوار كردند كه پس هنوز هم آدم هايي وجود دارند كه همدل و همدرد من باشند! خانم دكتر از من قول گرفتند سال بعد كه به كنگره مي آيم بايد نصف كتاب اول مثنوي را از بر كرده باشم! من هم به ايشان گفتم اين كنگره به من چيزهايي داد كه تا به حال به آنها فكر نكرده بودم و از اين پس تمام تلاشم را براي شناخت بيشتر مولانا خواهم كرد.

ديدارمان در ترمينال آر‍ژانتين به پايان رسيد من هم به سمت ترمينال آزادي رفتم تا به قزوين برگردم و با خود گفتم بهتر است ديگر قبول كنم كه امشب كنسرتي از جناب سراج در كار نبوده در ماشين كه بودم براي آخرين بار با تالار وحدت تماس گرفتم و در حالي كه ممكن بود من چند دقيقه ي ديگر در اتوبوس قزوين باشم متوجه شدم كه حدود سه ساعت ونيم ديگر جناب سراج كنسرت دارند وبرايم جالب بود كه اين خبر بايد حالا به آنها ابلاغ شود!

چون براي راننده تمام ماجراي امروز را بازگو كرده بودم  و حسابي دلش را به درد آورده بودم(!) او با دلسوزي به من گفت راهش را كج ميكند و مرا به تالار وحدت ميرساند.

مدتي طولاني ، در جلوي در سالن وحدت منتظر ماندم. باز هم مشكل صبح را داشتم و هر كسي را به اين برنامه راه نمي دادند فقط بايد دعوت ميشدي و يا خارجكي صحبت مي كردي وگرنه حق نداشتي از كنسرت جناب سراج لذت ببري با عصبانيت به چند نوجوان نگاه مي كردم كه در حال ورود به تالار وحدت با كارت دعوت پدرشان بودند و قرار را بر اين مي گذاشتند كه امشب تا مي توانند بي نظمي ايجاد كنند.

ديگر داشتم مي بريدم ولي اگر هم راهم نميدادند تا صبح از جلوي در تالار تكان نمي خوردم!در همين حين محمود فرهمند تنبك نواز گروه بيدل، ساز بدست، از كنار من گذشت و به داخل رفت و من بعد از ورودش از ناراحتي پهن زمين شدم...

دربان كه در تمام مدت مرا با آن حال زير نظر داشت دلش به حالم سوخت. آمد و گفت اگر مي خواهي به داخل بروي ديگر كارت دعوت نياز نيست! مانند برق به درون تالار رفتم جايي براي خودم پيدا كردم و به پرده خيره شدم كه خوشبختانه هنوز بالا نرفته بود.

معرفي كه به پايان رسيد ، پرده بالا رفت سازها با نظمي خاص در كنر صندلي ها چيده شده بودند و اين باعث شد كه من بتوانم جاي اعضا را تشخص بدهم نور به روي سن متمركز شد؛ مانند هميشه صندلي اي خالي از ساز وسط سن قرار داده بودند كه جناب سراج روي آن مي نشستند. گروه وارد صحنه شدند و من مات ومبحوت به صحنه خيره شده بودم ودر آخر جناب سراج وارد صحنه شدند. گروه به نشانه ي احترام در مقابل حضار تعظيم كردند و هر يك در جاي خود نشستند. حسام الدين سراج نيز با همان صداي آرام و دلنشين هميشگيشان شروع  به معرفي اعضاي گروه كردند.

 تصاوير زيادي به سرعت از جلوي چشمانم مي گذشت: زماني كه من كودكي بيشتر نبودم و از شنيدن تصنيف "ملكا"ي سراج  لذت مي بردم؛ زماني كه بزرگتر شدم و برنامه ي نغمه ها را براي شنيدن صداي سراج هميشه دنبال مي كردم؛ روزهايي كه صداي سراج اشك را از چشمانم جاري ميكرد و بالاخره روزي كه راه خودم را در دنياي زيباي موسيقي پيدا كردم...

بين خودمان بماند كه چند قطره اشك هم همان موقع از گوشه چشمم لغزيد و پائين آمد! ولي انگار چهري من براي فرد كنار دستي ام از كنسرت جالب تر بود چون تمام مدت به من خيره مانده بود! بگذريم! سازها كوك شدند و آماده براي اجرا. صداي سازهاي ايراني به همراه صداي حسام الدين سراج مرا يكباره به عالمي ديگر بردند ديگر نمي توانستم چيزي بگويم فقط گوش به صداي سراج سپرده بودم و نمي دانستم اطرافم چه مي گذرد.

كنسرت فوق العاده اي بود؛ رضايتمند ولي مات و مبحوت از جايم برخاستم تا از تالار خارج شوم. جمعيت كه براي صرف شام از تالار به سمت بالا رفتند، گروه بيدل، آهسته از در پشتي بيرون آمدند و من در حال صحبت كردن با تلفن بودم و همين طور به گروه خسته نباشيد مي گفتم ولي اثري از جناب سراج نديدم.

چند لحظه كه گذشت  صداي آشنايي از پشت سرم شنيدم؛ خشكم زد و گوشي را قطع كردم. صداي حسام الدين سراج بود كه داشت به من نزديك ونزديكتر ميشد...از صدا دور شدم و به جايي دور تر پناه بردم پشت يك ستون ايستادم و تا پائين آن سر خوردم!

نه توان نزديك رفتن داشتم و نه راضي به اين كه همين طور به قزوين برگردم. بايد دستش را به خاطر تاثيرش در زندگيم مي بوسيدم تا آرام ميگرفتم. جرات كردم كه نزديك شوم ايشان را كه ديدم يكباره يخ كردم چشمهايم سياهي رفت و به روي پله اي كه زيرم بود افتادم! چند دقيقه همانطور خيره و حيران به او خيره شدم آقاي سراج در حال مصاحبه با خبر نگاري بودند ولي در تمام مدت نگاهي به من مي كردند و دوباره نگاهشان را بر مي گرداندند من در حالت بدي بودم و اين در حالي بود كه مردم از كنارم مي گذشتند بدون اينكه حتي به من نيم نگاهي از سر كنجكاوي كنند! مصاحبه تمام شد و جناب سراج به سمت من آمدند؛ نگران وپريشان!

به من در بلند شدن كمك كردند و من همچنان خشكم زده بود و عقلم را به كلي از دست داده بودم و هيچ جيز نمي فهميدم جز صداي سراج كه در تمام وجودم طنين انداز شده بود. از من حال و احوال پرسي كردند و مرا با خود براي صرف شام به بالا بردند و من هنوز گيج و منگ به آقاي سراج خيره مانده بودم! به زحمت توانستم به او بگويم كه صدايش مرا دگرگون كرده و تمام امروز را به اميد ديدار ايشان در تهران مانده بودم.

هيچ وقت يادم نمي رود بنده ي خدا با چه نگراني اي براي من وسيله غذا آورد و با آن ته لهجه ي شيرين اصفهاني اي كه داشت چگونه با حرفهايش سعي مي كرد حالم را جا بياورد !

در تمام مدتي كه در كنارشان بودم نگران و ضعيت من بودند و من همچنان مات و مبهوت بودم!صحبتها كه تمام شد مرا در آغوش خود گرفتند و از من خداحافظي كردند و از تالار خارج شدند. من همانطور گيج ومنگ به بيرون تالار رفتم و روي چمن سرد آنجا زانو زدم و به زور جلوي اشكهايم را گرفتم و به آسمان خيره ماندم!

به ياد مي آورم صداي سراج را كه با زيبايي تمام از زبان مولانا مي خواند:

روزها فكر من اينست و همه شب سخنم......................................كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم

از كجا آمده ام آمدنم بهر چه بود....................................................به كجا ميروم آخر ننمايي وطنم

مانده ام سخت عجب كز چه سبب ساخت مرا..............................يا چه بودست مراد وي از اين ساختنم

نه به خود آمدم اينجا كه به خود باز روم...........................................آنكه آورد مرا باز برد بر وطنم

مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك................................................چند روز قفسي ساخته اند از بدنم

شايد اين شعر را زياد در وبلاگم خوانده باشيد. دوستش دارم چون تاثيرش در زندگيم بي نهايت است...

تمام ديدارم با جناب سراج  را مي توانم در يك جمله ي كوتاه خلاصه كنم:

"حسام الدين سراج همان کسی بود كه می دانستم و همان كه فكر مي كردم. افتاده، نجيب و مهربان"


موضوع : حسام الدین سراج
| +| نگاشته شده شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386 و ساعت 4:32 توسط علی اعتصامي فر |


خوبها نرم مي آيند...
ما همیشه صداهای بلند را می شنویم...
پر رنگها را می بینیم...
سختها را می خواهیم...
غافل از اینکه...
خوبها نرم می آیند...
بی رنگ می مانند...
و بی صدا می روند.

*به نقل از جناب آقای فاطمی

نظر سنجی صدا و سیما در رابطه با موسیقی!!! براي درج نظر اينجا را کليک کنيد


موضوع :
| +| نگاشته شده شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 و ساعت 19:17 توسط علی اعتصامي فر |


روحش شاد، يادش گرامي...

"اخبار تازه را نشنیدی؟
گفتند: وضع هوا خراب است
گفتند: آسمان همه جا ابری است
گفتند:...
گفتند:...
اما
با این همه خبر
در عصر شب
در عصر خستگی
در عصر بی عصب
در روزنامه عصر
از شرح حال ما اثری نیست
در عصر خواب و خلسه و خمیازه
در عصر آخرین خبر تازه
از نام ما
در روزنامه ها خبری نیست "
_______________________ قیصر امین پور
هنرمندان را زمانی بیاد می آوریم که در بینمان نیستند.

روحش در ملکوت اعلا جای خواهد داشت...

یادش گرامی...

(با تشکر از دوست عزیزم نامبرده که این متن زیبا را در وبلاگش قید کرد ما که آنقدر بی معرفت بودیم که دوست دوران کودکیمان و همدم بزرگسالیمان را از یاد برده بودیم...)


موضوع :
| +| نگاشته شده شده در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت 21:56 توسط علی اعتصامي فر |


دزدی از صاحب اثر حق هر انسان باشرف!

چرا بايد جوهرمان را حرام كنيم براي كپي رايت؟!

در حال گوش دادن به یک قطعه ی موسیقی بودم ، نگاهي گذرا به متون نوشته شده روي شناسنامه ي اثر انداختم. چشمم به جمله ي آشنايي خورد كه ترجيح دادم قفط نيشخندي بزنم و از روي آن رد شوم:

"حق امتياز دائم ورسمي اين اثر در ايران وساير كشورهاي جهان متعلق به اين شركت مي باشد"(!)

اين جمله ي كوتاه را بارها وبارها بر روي كتابها و يا سي دي هاي اصلي كه خريداري مي كنيم مي بينيم. ولي من تصور مي كنم كه ديگر به يك جمله ي دم دستي تبديل شده كه اگر ننويسيم سنگين تريم!

خاطراتي را به ياد مي آورم...

روزي كه به قصد خريد يك كاست از آلبومهاي آقاي سراج از خانه بيرون آمدم. تمام شهر را زير پا مي گذارم  ولي حتي دریغ از يك آلبوم اورجینال! به مغازه اي ميرسم و وارد مغازه ميشوم با نا اميدي درخواستم را مطرح ميكنم و خوشبختانه اين مغازه دست رد به سينه ي من نمي زند. فروشنده ميرود به انبارش و با چند كاست باز ميگردد. كاستها را كه ميبينم در جا خشكم ميزند!

-من ازتون كارهاي سراج رو خواستم.

-خوب اينم سراجه ديگه.

-سراجو نمي شناسين ؟ اينا كه روش عكس آقای فلانيه!

-بله فميدم اينا سراجند. به عكس روش و نوشتش كار نداشته باش توش مهمه، كه سراجه!!!!

و او در جواب من كه پرسيدم كدام يك از آلبومهاي سراج در اين كاستها موجود است گفت نمي دانم؛ يك آلبوم خاص نيست!

از مغازه بيرون آمدم؛ خيلي عصبي و ناراحت، چون تغريبا تمام آلبومهاي اين مغازه كه خود را مدعي نمايندگي عرضه ي محصولات فرهنگي مي دانست به همين شكل موجود بودند.

در حال عبور از يك مغاز ه ي فروش سي دي مذهبي بودم كه نماهنگ جالبي پخش مي كرد، فقط مشكلش اين بود كه ملودي و اصلا خود آهنگ را از يك قطعه ي موسيقي مشهور به سبك پاپ، كف رفته بودند و به جايش روي آن مدح امام حسين (ع) مي خواندند!

در حال بازگشت به خانه هستم كه به فروشنده اي برمي خورم. بساطش را كنار خيابان پهن كرده و تعداد زيادي سي دي كه از شير مرغ گرفته تا جان آدميزاد در آنها پيدا مي شود در بساط به هم ريخته اش موجود است.

از او هم سوال كردم و در مقابل چند سي دي را آن هم با چه احترامي به طرفم پرتاب كرد و گفت:

-ايناست دونه اي 500 تومن توش 14 تا آلبوم يه جا هست.

يكي خريدم تا فقط ببينم چطور مي شود 14  آلبوم كه هركدام حدود ده قطعه ي طولاني دارند را در يك سي دي جا داد آن هم با 500 تومان؟!

بعد از گوش كردن به آهنگها حدسم درست از آب در آمد هر چه جلوتر ميروي، آهنگها نامفهوم تر مي شوند و بعد از گوش كردن به آلبومها از آقاي سراج شاكي شدم كه چرا آلبومي با نام "آلبوم قشنگ(!)" به بازار داده اند و ما را بي خبر گذاشته اند!!!(سارق  اثر عزيز لا اقل اگر اسم آلبوم را نمي دانيد يا در سي دي نزنيد يا اسمي به اين چرندي روي آن نگذاريد!!! تا كلاس كاريتان از بين نرود!)

چند روز بعد نا چار مي شوم به يك مغازه سفارش بدم كه آلبومهاي اورژينال آقاي سراج را برايم از تهران تهيه كند. چون من شهرستاني هستم و حق گوش دادن به آلبوم اورژينال را ندارم. همه چيز منحصراْ در تهران!

بيچاره خواننده ي ما و بيچاره گروه موسيقي كه ساعتها تلاش مي كنند تا آلبومي را جمع آوري كنند و حالا بايد شاهد اين باشند كه نتيجه سالها زحمتشان را همه با هم مي توان در يك سي دي 500 توماني خريد و يا ملودي هايشان را در يك قطعه مداحي شنيد.

به قول دوستم:

-"این روزها اجازه گرفتن از صاحب اثر به نوعي قرطي بازي محسوب ميشود!"

و حالا هم به تازگي مي بينيم كه شركتهاي بيچاره ي منتشر كننده ي آثار فرهنگي در متن نوشته شده راجع به حق كپي رايت به پاي خريدار مي افتند كه جان من اين را كپي نكن!!! چون راه ديگري جز اين ندارد. چقدر با فرهنگند بعضي از انسانها!

اين گونه مي شود كه وقتي به متن پشت اين سي دي ها نگاه مي كنم خنده ام مي گيرد. بماند كه خنده ي تلخ من از گریه غم انگيز تر است...


موضوع : درد دلهای من
| +| نگاشته شده شده در پنجشنبه سوم آبان 1386 و ساعت 19:31 توسط علی اعتصامي فر |