تبليغاتX
HTML> شب عاشقان بیدل
آنگاه که کلام از بیان احساس باز می ماند موسیقی آغاز میشود....



همنشینی با یک اسوه...

         یادی از همنشینی با جناب سراج به قلم وبلاگ شادان(آدرس وبلاگ)

                               

                                              

"برخی دیدارها فراموش ناشدنی اند . و چه بسا تکرار ناشدنی . این را گفتم تا یادی کنم از دیدار و مصاحبتی که در زمستان سال 85 با حسام الدین سراج داشتم .

سراج از جمله انسانهای روزگار ماست . میدانید که در این زمانه آدمی فراوان ولیکن انسان اندک است . وقتی برای بار نخست او را دیده بودم شب کریسمس سال 2007 بود . سه تار به دست به استقبالم آمد و با معرفی جلال الدین سراج ، برادر کوچکترش که گرافیست است و طراح جلد برخی آلبومهایش ، جمعمان سه نفری شد . آنروز به معرفی گذشت . رامین کاکاوند و باقی رفقا و همکارانش آمدند و من پس از مدتی محل کارش را ترک کردم . برای جشنواره موسیقی فجر آماده می شدند .

دفعه بعد به قصد مصاحبه رفتم . یادم است هرچه اطلاعات موسیقی داشتم و هرچه مصاحبه از سراج یافته بودم جمع آوری کردم و به خاطر سپردم و با پشتوانه ای به زعم خودم قوی به مصاحبتش رفتم . اما سخن از آنچه من از بر کرده بودم کمتر شد و بیشتر به درد دل او گذشت . فراموش نمی کنم که می گفت فقیهان زمانه ما به دلیل نداشتن موضع منطقی و صحیح در قبال موسیقی اصیل ، در آن دنیا قطعا باید پاسخگو باشند . از کمی ها نمی گفت . حرفش این بود که موسیقی در مملکت ما اصلا به حساب نمی آید و خیانتی عظیم به این هنر می شود .

سراج در طول 3 ساعت مصاحبه تقریبا متکلم وحده بود . شب قبلش برای ضبط تیتراژ سریال جابرابن حیان به شب زنده داری گذشته بود و چشمانش از کمبود استراحت سرخ بود . ولی در طول مصاحبه همه را مخفی می کرد .  در این مدت از چگونگی ساخت آهنگهایش و اهمیتی که به کلام می دهد نیز گفت . وقتی یادی از آلبوم وداع  شد که در وصف شهدای کربلا و امام حسین (ع) خوانده ، بدون ریا اشک از چشمانش سرازیر شد .  گفت که ماندگار ترین نوایی که در عمرش شنیده نوای روح بخش نی استاد کسایی بوده و صوت قرآن توسط عبدالباسط . و بسیاری حرفهای قابل تامل دیگر .

البته این مصاحبه هیچ جا منتشر نشد . به دلایلی که خودمان هم می دانستیم . هرچند کم کاری و ضعف فلان موسسه که می توانست مصاحبه را تعدیل و منتشر کند هم مزید بر علت بود . به هر حال این مطلب ذکر خیری بود از حسام الدین سراج که تا به حال هرچه خوانده دلنشین بوده و قابل تامل .  

انشاءالله هرجا که هست خدایش حفظ کند . "

 با تشکر از جناب شادان که این مطلب را در وبلاگشان قید فرمودند.


موضوع : حسام الدین سراج
| +| نگاشته شده شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 و ساعت 16:21 توسط علی اعتصامي فر |


تجربه...

مدتها پیش درست روزهای اولی که سازم را از استاد سه تارم تحویل گرفتم مشغول تمرین با آن بودم یک هفته ای میشد که سازم کوک نشده بود و سیمایش حسابی شل و وارفته شده بودند!

چشمتان روز بد نبیند! وسوسه شدم خودم ساز را کوک کنم...

و همان طور که میدانید...

 آمد به سرم از آنچه می ترسیدم ! سیم سل را از جا کندم برای لحظه ای خشکم زد و سپس شروع به جهش از اینسوی اتاق به آنسوی اتاق کردم که :"یکی بیاد کمک! سازمو زدم داغون کردم!!!"

سازم را در جعبه اش گذاشتم و خودم را به نزدیکترین مغازه ساز فروشی رساندم. سلام دادم و سه تار را به فروشنده نشان دادم و گفتم این ساز درست می شود یا خیر؟!

فروشنده نگاهی از گوشه ی چشمانش به من کرد ،نگاهی به سازم و سپس پوز خندی تحویل من داد و گفت:" بله!"

نزدیک به پنج هزار تومان روی میزش گذاشتم و آرزو کردم پولم کم نباشد پوز خند دوم و این جمله را به دنبالش از ساز فروش تحویل گرفتم: "چهار صد تومن بیشتر نمیشه!" همانطور که در حال جا انداختن سیم نو بود از من پرسید "خیلی و قته داری ساز میزنی؟"

-  یه یک هفته ونیمی میشه!!!

-  حدس میزدم...!

و دوباره مشغول شد. کارش که به پایان رسید ساز را کوک کرد سپس زخمه ای به تار های سه تارم زد انگشتانش را روی پردهای ساز حرکت داد و چند صدای به ظاهر بی معنا از سازم در آورد.

 سپس یک قطعه با سازم نواخت در همین حین یاد توصیه ی استادم افتادم که به من گوشزد کرد که سازم را به دست کسی ندهم؛ ولی چه می توانستم بگویم؟! نمی توانستم ساز را از دستش بگیرم آخر رویم نمی شد!

چند دقیقه ایستادم و نگاهش کردم آنموقع به نظرم خیلی قشنگ میزد نواختنش که تمام شد زیر لب نچ نچ کرد ساز را به دستم داد و پرسید :"چند خریدیش؟!" من هم با وجود اینکه دوست نداشتم راجع به قیمت ساز صحبت کنم قیمتش را گفتم و او در جوابم گفت:

نه! این اصلا نمی ازره! اصلن مهندسی ساخته نشده بین چه جوری ساز تحویل هنرجوها میدن...."

خلاصه هر چه دلش خواست به سازم بست. من هم خدا حافظی کردم و خارج شدم.

با انکه در آن مدت کوتاه به استادم اعتماد زیادی پیدا کرده بودم ولی باز هم حرفهای فروشنده مرا نگران کرد پس از آن چند روز به این مغازه و آن مغازه رفتم و حرفهای مختلفی شنیدم و دیگر اینکه هر کسی ساز مرا به دست بگیرد برایم عادی شده بود...

تصمیمم را گرفته بودم که جلسه بعد کلاسم حسابی جنجال به پا کنم اما هنوز یک جای دیگر مانده بود که می خواستم سازم را نشان بدهم.

عصر به آنجا رفتم. مردی مهربان و بسیار خوشرو که مدیریت آنجا را بر عهده داشت وارد اتاق شد پس از سلام او احوال پرسی و پذیرایی از من ؛ موضوع را با او در میان گذاشتم و خواستم ساز را به دستش بدهم تا آنرا امتحان کند اما ساز  را نگرفت و به من گوشزد کرد که نباید سازم به دست همه بدهم سپس به من گفت که باید نیمه ی پر لیوان را نگاه کنم و مطمئن باشم استادم مرا دوست دارد و ساز خوبی به من داده و اینکه مغازه داران از مبتدی بودن من سوء استفاده کرده اند و مشتی دورغ در مورد سازم تحویل داده اند. او گفت دیگر این چهره ی افسره را به خود نگیرم و با رویی گشاده با دیگران ارتباط برقرار کنم. من از چند نوازنده صحبت کردم و پسوند استاد را در موردشان بکار بردم و مرد گشاده رو به من گفت نمی شود نام هر کسی را استاد گذاشت و باید در مورد این لقب حساسیت بیشتری به خرج داد و برای هر کسی آنرا استفاده نکرد.

جلسه ی بعد که به کلاس رفتم توان نیاوردم و زدم زیر گریه!

استادم علت ناراحتی من را جویا شدند و من ماجرا را برای ایشان باز گو کردم و معذرت خواهی کردم. ایشان حتی به روی خودشان هم نیاورندند و فقط توصیه کردند دیگر سازم را به دست کسی ندهم و به تمام حرفهایی که میشنوم اعتماد نکنم.

امروز که دوباره آن مرد مهربان و گشاده رو را دیدم خیلی خوشحال شدم و با او احوالپرسی کردم و از او به خاطر صحبهتایش تشکر کردم.

اکنون مدتهاست که از محضر استادم بهره میبرم و با آن مرد گشاده رو هم مرادوه دارم.

                                         

                                         و حالا مدتهاست که میدانم موسیقی حرمت دارد...


موضوع :
| +| نگاشته شده شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 و ساعت 21:57 توسط علی اعتصامي فر |