موضوع : حسام الدین سراج
| +| نگاشته شده شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 و ساعت 20:20 توسط علی اعتصامي فر |
( برای دیدن وبلاگ اینجا کلیک کنید)

و این هم عکسی از استاد ناظری به همراه پسرشان حافظ

یک عکس زیبا از خواننده ی محبوبم تقدیم به شما:


اصطلاحا آنچه که به نام موسیقی سنتی در زبان امروز ما و اهل موسیقی رایج است، مجموعهایست از گوشهها و دستگاهها، نغمهها و آوازهایی که زندهیاد میرزاعبدالله جمعآوری کرده و آن، چیزهاییست که در تهران نواخته میشده. والا موسیقی ایران بزرگ، مجموعهایست از آنچه که ما امروز موسیقی سنتی یا ردیف مینامیم، به اضافهی موسیقیهای محلی و مقامی همهی شهرها و روستاهای ایران بزرگ.
ایرانی که در عرصهی نقشهی فرهنگی، مدنظر است یعنی سرزمینی که همهی پارسیگویان در آنجاها زندگی میکنند و دارای موسیقی و فرهنگ مشترکی هستند. به هر حال بخشی از این موسیقی در تهران رایج بوده که مرحوم میرزاعبدالله آنها را جمعآوری کردهاند.
آوازهای ایرانی از سه قسمت تشکیل شدهاند: یکی دستگاه، دیگری نغمه و آن یکی گوشه. اگر موسیقی ایران را مملکتی تصور کنیم، دستگاه را استان، نغمه را شهر و گوشه را به خانه میتوان تعبیر نمود. آوازهای بزرگ را دستگاه مینامند و معمولا موسیقی ایران را شامل هفت دستگاه و پنج آواز میدانند. دستگاهها از این قرار: ماهور، همایون، سهگاه، چهارگاه، شور، نوا، راستپنجگاه. (این طبقهبندی چهل پنجاه سالیست که متداول گردیده و امروز هم متداول است.) و پنج آواز: ابوعطا، بیات ترک، افشاری، دشتی که از متعلقات دستگاه شور هستند و آواز اصفهان که بعضی آنرا جزء شور و برخی از متعلقات همایون دانستهاند.
باید گفت که هر کدام این دستگاهها دارای لحن و شخصیتی خاص است و تسلط برآنها و درک هر کدام، از راه سماع سهلترست.
.
موسیقی چیست و چرا موسیقی گوش میدهیم؟
این سوالها مدتهاست در ذهن من به وجود آمده...
تو چه فکر میکنی؟ این چه هنریست که اگر با آن مانوس شوی هزار و یک حرف برای گفتن داردو تو را با خود به عالم دیگری می برد؟...
موسیقی یعنی موزون خواندن و موزون نواختن و این اوزان زیبا هستند که ما را به سوی خود جذب
می کنند و اینگونه است که ما را از بند مشکلاتی که در زندگی روز مره مان با آنها دست وپنجه نرم می کنیم رها میسازند...
موسیقی نیز مانند هر چیز دیگری که در این عالم است می تواند جنبه ی مثبت و منفی داشته باشد مانند هر هنر دیگری اگر از آن در راه مثبت بهره گیری شود به عقیده ی من چنان تاثیر مثبتی در ذهن شنونده ی خود ایجاد میکند که قابل وصف نیست و اگر از آن استفاده ی منفی شود خب پیداست که تاثیر بدی در ذهن ما از خود میگذارد...
نوازنده، خواننده و ترانه سرا با هم هم پیمان میشوند و موسیقی خوبی را برای من وتو می سازند.
زمانی که از مسائل و مشکلات دنیایی به ستوه آمده ای...
زمانی که از نامردی های روزگار دلت مالا مال از اندوه است...
زمانی که دلتنگ میشوی و زمانی که عاشق میشوی....
و زمانی که دلت سرشار از شادیست...
موسیقی تو را از این عالم جدا میکند و تو را به عالم بالا می برد.
عالمی که تا زمان انس نگرفتن با موسیقی آن را درک نمیکنی ولی وقتی وجود آن را حس کردی لذت آن را با تمام وجودت درک خواهی کرد...
ولی این عالم هم عالم غریبی است. در عین حال که زیباست می تواند زشت هم باشد و این که تو میخواهی در کدام عالم سیر کنی در اختیار خودت است و بس...
موسیقی از معنویات سخن میگوید و آن زمان است که زیباست؛ ولی وقتی از مادیات و از لذتهای پوچ این عالم برایت بگوید زیباییش را از دست خواهد داد...
و متاسفانه امروز دور، دور موسیقی مبتذل است. موسیقی ای که ما را بیشتر از قبل به مادیات این عالم وابسته میکند.
و اینگونه می شود که ما مخالفان زیادی داریم که موسیقی را به قول خودشان طرب میدانند و تمام تلاش خود را میکنند تا مردم را نسبت به این هنر بدبین کنند...
روزگاری بود که اگر کسی را با ساز در خیابان می دیدند او مجازات میکردند و چه مجازاتی سخت تر از این که ساز او را در مقابل چشمهایش از بین می بردند و از این رفتار آنها چه میتوان برداشت کرد جز حماقت محض؟!
هنوز هم که هنوز است این مشکلات کاملا برطرف نشده اند و حالاهم اگر کسی در خیابان با سازش رفت و آمد کند مردم به او مانند یک موجود فرا زمینی نگاه میکنند!!!
همه ی این مشکلات دلایل خاص خود را دارند...
اینکه بعضی از افراد باید دست از دید سطحی خود نسبت به مسائل پیرامونشان دست بردارند.
اینکه هر کسی در جامعه بنا بر آگاهی و طرز فکرش باید جایگاه خود را داشته باشد.
اینکه کسی که حتی با نت موسیقی آشنایی کامل ندارد نباید از سر کودنی راجع به موسیقی نظر بدهد!
و بطور کلی هر مسئولی باید سر جای خودش قرار گیرد و با توجه به دانسته هایش باید در منصبی که لایقش است قرار گیرد تا افاضات ابلهانه تحویل مردم ندهد ...
وکه میداند که آیا هرگز این مسائل حل خواهند شد یا خیر؟....
موضوع : درد دلهای من
| +| نگاشته شده شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386 و ساعت 15:53 توسط علی اعتصامي فر |

شهرام ناظري جوان و خندان پهلو به پهلوي احمد عبادي، شهرام ناظري با موهاي بلند کنار جليل شهناز نشسته در قاب عکس. شهرام ناظري پا به سن گذاشته امروز اما تنها. اميدوار به اجراي کنسرت در خارج و بي انگيزه از اجراي کنسرت در اينجا. آوازخوان چمدانش را براي سفر آماده مي کند، در اين شب بهاري که پاي کوه خنکاي پاييز دارد. و بادي که در مبل هاي قديمي، عکس ها و سازهاي قديمي مي پيچد. در ظروف نقره و گلداني با گل هاي نرگس که عطرش را از دست داده. در خانه اي که موسيقي جاري در آن آواز زير لب صاحبخانه در رفت و آمدهايش است، از گوشه اي به گوشه اي ديگر. آوازخواني که با خود مي گويد کاش در روستا زندگي مي کرد اما امروز چقدر براي گفتن اين حرف دير است و چقدر دور و چقدر همه بيگانه با هم؛ «متاسفانه ما اهالي موسيقي سنتي با هم بد هستيم و هيچ کس، هيچ کس را قبول ندارد. اين حرف ها را نمي توانم به آنها بگويم. همه هاج و واج نگاهم مي کنند وقتي مي گويم رشته آواز در اين سال ها گسسته شده، آواز از شور و حرکت بازايستاده . الحان عربي در آواز خواننده ها جا باز کرده و آموزش آن در چارچوب محدود استادسالاري پيش مي رود.» شهرام ناظري امشب تنها به سفر مي رود. بي خبر از محمدرضا لطفي، کامکارها، پرويز مشکاتيان، جليل عندليبي، گروه شمس، گروه دستان، جلال ذوالفنون و بقيه که زماني حلقه دوستان او را تشکيل مي دادند و حالا همگي به راه خود رفته اند، جدا از راه ديگري.امروز اگر آنها بودند و اگر حلقه اي بود، شايد دوباره در گلستانه اي ديگر روي پيشخوان نوارفروشي ها قرار مي گرفت، آتش در نيستاني ديگر، گل صدبرگي ديگر و شهرام ناظري دوباره همان آوازخواني مي شد که صداي گرمش و تحريرهاي متفاوتش آتش به جانمان مي انداخت.
آقاي ناظري، از موسيقي چه خبر؟
ما در موسيقي جوان بوديم و حالا داريم پيرمرد مي شويم اما هنوز تکليفمان روشن نشده است. تلاش ها به جايي نرسيده چون کارهاي هنري در يک مسير درست حرکت نمي کنند و در نتيجه هرچند وقت يک بار به نقطه صفر مي رسيم. بنابراين بايد همه چيز را از نو شروع کرد، حرف زد و جنگيد.طاقت هنر هم ديگر جايي سر مي آيد. هنرمند نياز دارد برود و از اين فضا دور شود تا دوباره انرژي بگيرد، در محيطي که مجبور به جنگيدن نباشد.
مثل اينکه براي برگزاري کنسرت هم اين مشکلات وجود دارد.
مساله اصلاً برگزاري کنسرت نيست. هدفي که ما پيش از انقلاب به اين طرف دنبالش بوديم، خيلي وقت است که گم شده. اين هدف داشتن محيط سالم هنري و آموزشي بود. محيطي که بتواند هنر صحيح را بين مردم اشاعه دهد و در ضمن هنرمند هم بهره ببرد و هنرمندان نسل نو به صورت اصولي و ريشه اي پرورش پيدا کنند اما نشد.
آقاي ناظري، اوايل انقلاب که شرايط متفاوت تر از حالا بود اما شما و هنرمندان ديگر پيگيرتر بوديد و مرتب تر کنسرت برگزار مي کرديد و هرچند ماه يک بار کار تازه اي از شما منتشر مي شد.
شما نمي توانيد اول انقلاب را با امروز مقايسه کنيد. امروز بسياري از باورها از دست رفته و آن حال و هواي گذشته ديگر وجود ندارد. همبستگي و عشقي که بين مردم و هنرمندان وجود داشت ديگر نيست. همبستگي اي که آن روزها وجود داشت و عشقي که در ما جوش مي زد، داستان ديگري بود. هنرمندان ديگر خسته شده اند. هنر زاييده عشق است و وقتي آن عشق وجود ندارد، هنر مي ميرد. اوايل انقلاب ما و هنرمنداني که امروز بسيار شاخص هستند، هر روز که از خواب بيدار مي شديم براي ساخت آهنگ جديد آماده بوديم. اما حالا شايد همان آدم ها نتوانند پنج سال يک بار هم آهنگ تازه اي بسازند.
خب علت اين پس رفت و از بين رفتن باورها چيست؟
وقتي کسي مدام دنبال هدفي است و به آن نمي رسد خسته مي شود و از طرفي بالا رفتن سن اين خستگي را بيشتر مي کند. در نتيجه خيلي از هنرمندان بريده اند. اول انقلاب همه پر از شور و خلاقيت بودند. اما حالا اسمي از آنها نيست. نمونه اش من هستم، تعداد کارها و فعاليت هايم کمتر شده است. به دليل اينکه عشق گذشته ديگر در من وجود ندارد. اين اتفاقات دلايل متعددي دارد که بايد از نظر جامعه شناسي و روانشناسي بررسي شود تا مشخص شود که چرا فلان هنرمند برجسته زماني فعال بوده و امروز نمي تواند آهنگي بسازد يا اگر بسازد ديگر به زيبايي و تاثير گذاري گذشته نيست.
تعدادي از کارهاي جذاب و شنيدني شما متعلق به دوران جنگ است. در زمان جنگ معمولاً حس و حال کار هنري کمتر است، اما شما در آن دوران کارهاي ماندگاري خلق کرديد.
آن زمان، زماني بود که ما با طراوت، با احساس و اميدي بزرگ حرکت مي کرديم اما امروز فهميده ايم انجام بسياري از آن آمال و آرزو ها در بخش هنري امکان پذير نيست. خيلي سخت است که زماني با جديت هدفتان را پيگيري کنيد و بعد بفهميد به آن هدف نمي رسيد.
آيا بخشي از اين کم کاري به اين دليل نبوده که مي خواستيد کار متفاوت و نويي خلق کنيد؟
نه، البته يک هنرمند خلاق نيازمند خلوت و شرايط مناسب براي مطالعه و کار است اما آدم مقلد مواد زيادي در اختيار دارد و آن چه را که از يک قرن اخير به اين طرف خوانده شده متعلق به خود مي داند. آثار ماندگاري که او بدون هيچ مانع و مشکلي مي تواند دوباره اجرا کند.
آيا زماني که تهران بمباران مي شد، آن خلوت وجود داشت و حالا نيست؟
آن زمان ما در اوج شور و عشق بوديم. از عشقي که از اول انقلاب به وجود آمده بود و همچنان وجود داشت مست بوديم. «يادگار دوست» متعلق به دوره جنگ است. يادم مي آيد مدتي به شمال سفر کرده بودم، به تهران مي آمدم، يکي دو روز مي ماندم و براي ضبط اين کار به استوديو مي رفتم. در راه رفتن به استوديو فکر مي کردم که ممکن است ديگر برنگردم.
به خاطر بمباران به شمال رفته بوديد؟
به خاطر بمباران نبود. چند نفر از دوستانم آنجا بودند و ما مدام در رفت و آمد بوديم. به کرمانشاه هم مي رفتم.
?آن موقع خيلي پيش مي آمد که کنسرت ها نيمه کاره مي ماند و ناگهان همه چيز به هم مي ريخت.
بله. آن موقع شرايط خاصي حکمفرما بود. نيروي عشق وجود داشت و چيزي جلودارش نبود. وقتي به تهران مي آمدم و شبانه به استوديو مي رفتم دائم به اين فکر مي کردم که ممکن است يک بمب همه چيز را نابود کند اما به کارم ادامه مي دادم.
زماني که مشغول کار بوديد صداي بمب در استوديو مي آمد؟
اگر بمباران در آن نزديکي بود، صدايش مي آمد.
بعد مجبور مي شديد دوباره کار را تکرار کنيد؟
بله. «در گلستانه» با اين شرايط ضبط شد و مشکلات زيادي هم البته به وجود آمد که داستانش مفصل است. ما آن را با ارکستر بزرگ روي دو نوار 16 باندي در استوديو بل ضبط کرديم و زمان ميکس فهميديم هر دو نوار را پاک کرده اند. علت اين کار گفتني نيست.
يعني دوباره کار را ضبط کرديد؟
بله از صفر. البته اين مسائل هنوز هم وجود دارد. مسائل اجتماعي و سياسي يک طرف و مسائلي مثل اين که هنرمند با آن درگير است، باعث مي شود خيلي چيزها در مسير صحيح حرکت نکند. باندبازي ها، حسادت ها و مافياي بازار موانعي هستند که هيچ وقت از سر راه هنرمند کنار نمي روند.
اين مافياي بازار آن موقع هم وجود داشت؟
بله.
به هر حال آن موقع نگاه هاي صرف اقتصادي به موسيقي کمتر بود.
مافيا هميشه هست. دزدان تمام دنيا با هم همدست اند. بالاخره تا وقتي عرضه و تقاضا هست مافيا هم وجود دارد و اين وسط حق هنرمند ضايع مي شود.
در دو دهه گذشته هنرمندان خيلي فردي عمل کردند. اوايل انقلاب مرکز حفظ و اشاعه را داشتيم که هنرمندان بزرگي در آن رشد کردند. اما هرچه گذشت راه آنها از هم جدا شد.
شما مي خواهيد مرکز حفظ و اشاعه آن زمان را با حالا مقايسه کنيد؟
نه. به هر حال هنرمنداني که در آن مرکز تعليم ديدند، راه استادان خود را ادامه ندادند.
به دليل اينکه اين مرکز حرکتي عظيم بود که تمام استادان بزرگ به آنجا رفت و آمد داشتند. استادي مثل داريوش صفوت آنجا را پايه گذاري کرد که خود يک متخصص واقعي بود. بيشتر بزرگان موسيقي از نوعلي برومند، سعيد هرمزي، فروتن، عبدالله دوامي، اصغر بهاري و ديگران آنجا بودند. مرکز حفظ و اشاعه خط مشي درستي داشت و به همين دليل هر آدمي که از آنجا بيرون مي آمد، در موسيقي پديده اي بود.
شما در آواز شاگردان زيادي داشته ايد. فکر مي کنيد نسل امروز چه چيز در موسيقي کم دارد که نمي تواند به پاي استادان گذشته برسد؟
اولاً هنر بايد در ذات يک آدم باشد و بعد فرصتي براي کار کردن در سطح وسيع به وجود بيايد. من پيش استادان مختلفي کار کرده ام و به شاگردانم مي گويم نبايد راه مرا برويد و مرا تکرار کنيد. متاسفانه موقعيتي به وجود آمده که استادان فقط در چارچوب استادسالاري خود درس مي دهند، اما استادان قديم طوري آموزش مي دادند که شاگرد خود را پيدا کند.
بين شاگردان شما کسي هست که فکر کنيد استعداد درخشاني دارد و هنرمند بزرگي در آواز خواهد شد؟
چند نفري بوده اند اما به صورت جدي کار نکرده اند. شغل هاي ديگري دارند يا عجله اي براي حضور جدي در موسيقي نداشته اند و به ميدان نيامده اند. شايد به فکر اين هستند که يک کار عالي از خود ارائه دهند نه کاري متوسط.
خيلي از هنرجويان هستند که از نحوه تدريس استادان شان گله مندند. مي گويند استادان همه آن چيزي را که ياد گرفته اند به ما منتقل نمي کنند و در آموزش خست به خرج مي دهند يا دوست ندارند شاگردشان در جايگاهي بالاتر از خودشان قرار بگيرد.
اسمش خست نيست. استادان دوست دارند شاگردان از پله آنها بالا بيايند و در حقيقت زيردست آنها باشند. البته لازم نيست استاد به شاگرد مطالب زيادي بگويد يا تمام گوشه هاي موسيقي را به او ياد دهد. مهم حس و «آني» است که منتقل مي کند. مهم چگونه منتقل کردن اين دانش است. پنج جلسه تعليم ديدن پيش نورعلي برومند مثل رفتن به دانشگاه بود. من شايد 10 جلسه نزد داريوش صفوت رفتم اما خيلي چيزها ياد گرفتم در حالي که پيش استادان ديگري هم رفتم که هيچ چيز ياد نگرفتم.
پس «آن» هنرمندانه براي شما اهميت بيشتري دارد؟
همين طور است.
حالا همه خود را از هم پنهان مي کنند.
بله هنرمندان از يکديگر فرار مي کنند. جوي به وجود آمده که موسيقيدانان تحمل کار گروهي را ندارند. در صورتي که قبلاً درست عکس اين قضيه وجود داشت. من کرد بودم و در طبيعت بزرگ شده بودم. به آثار باستاني و اسطوره اي علاقه داشتم و يکي از سوال هايم اين بود که چرا لحن حماسي در آواز کمرنگ شده است. براي همين منحصر به فرد ماندم و تنها کسي هستم که در آواز تقليد نکردم و هميشه از آن وحشت داشتم. استادان هم فراوان توصيه مي کردند. آقاي صفوت يکي از کساني بود که بيش از 30 سال پيش به من گفت در صداي تو حسي است که بايد مراقبش باشي. امواج صاف در صداي تو وجود ندارد و بايد بگذاري همين طور باقي بماند. چون اين ويژگي ها در آواز ما بوده و بعد از بين رفته است.
(منبع: وبلاگ تنبورستان)



